قامتِ خم شده را هر که ببیندگوید:

 
قامتِ خم شده را هر که ببیندگوید:
 بی علمدار شده ، دستِ حسین بر کمر است
داغ اکبر رمق از زانوی من بُرد ولی
بی برادر شدن از داغ پسر سخت تر است
دست از جنگ کشیدند و به من میخندند
تو که باشی به بَرَم باز دلم گرم تر است
نیزه زار آمده ام یا تو پُر از نیزه شدی؟!!!
چو ملائک بدنت پُر شده از بال و پر است
پیش ِ من با سر مُنشَق شده تعظیم نکن
که خدا هم ز وفاداری تو با خبر است
علقمه پر شده از عطر ِ گل ِ یاس ،
بگو مادرم بوده کنارت که حسین بی خبر است؟!
به تو از فاصله ی یک قدمی تیر زدند
قد و بالایِ رَسا هم سببِ دردسر است
اصغر از هلهله کردن بدنش میلرزد
گر بداند که تو هستی کمی آرام تر است
تیر باران که شدی یادِ حسن افتادم
دستت افتاده ز تن ، فرق تو شق القمر است
وعده ی ما به نوک نیزه به هر شهر و دیار
که به دنبال سرت خواهرمان رهسپر است

این آبها که ریخت ، فدای سرت که ریخت

این آبها که ریخت ،فدای سرت که ریخت
اصلا فدای امّ بنین مادرت، که ریخت
گفته خدا دو بال برایت بیاورند
در آسمان علقمه، بال و پرت که ریخت
اثبات شد به من که تو سقای عالمی
بر خاک قطره قطره ی چشم ترت که ریخت
طفلان از اینکه مشک به
دست تو داده اند شرمنده اند ،
بازوی آب آورت که ریخت
گفتم خدا به خیر کند قامت تو را
این قوم غیض کرده به روی سرت که ریخت
وقت نزول این بدن نا مرتّبت
مانند آب ریخت دلم؛
پیکرت که ریخت معلوم شد
عمود شتابش زیاد بود 
بر روی شانه های بلندت
سرت که ریخت اما هنوز
دست تو را بوسه می زنم
این آب ها که ریخت فدای سرت که ریخت

وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای

وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای
خوش به حال لب اصغر كه تو سقا شده‏ اى
آب از هيبت عباسى تو میلرزد
بى عصا آمده‏ اى حضرت موسى شده‏ اى
به سجود آمده‏ اى يا كه عمودت زده‏ اند
يا خجالت زده ‏اى وه كه چه زيبا شده‏ اى
يا اخا گفتى و ناگه كمرم درد گرفت
كمر خم شده را غرق تماشا شده ‏اى
منم و داغ تو و اين كمر بشكسته
توئى و ضربه ‏اى و فرق ز هم وا شده ‏اى
سعى بسيار مكن تا كه ز جا برخيزى  
كمى هم فكر خودت باش ببين تا شده ‏اى
مانده ‏ام با تن پاشيده‏ ات آخر چه كنم؟
اى علمدار حرم مثل معما شده‏ اى
مادرت آمده يا مادر من آمده است
با چنين حال به پاى چه كسى پا شده ‏اى
تو و آن قد رشيدى كه پر از طوبى بود
در شگفتم كه در اين قبر چرا جا شده ‏اى

قامتِ خم شده را هر که ببیند

 
قامتِ خم شده را هر که ببیند
گوید: بی علمدار شده ، دستِ حسین بر کمر است
داغ اکبر رمق از زانوی من بُرد ولی
بی برادر شدن از داغ پسر سخت تر است
دست از جنگ کشیدند و به من میخندند
تو که باشی به بَرَم باز دلم گرم تر است
نیزه زار آمده ام یا تو پُر از نیزه شدی؟!!!
چو ملائک بدنت پُر شده از بال و پر است
پیش ِ من با سر مُنشَق شده تعظیم نکن
که خدا هم ز وفاداری تو با خبر است
علقمه پر شده از عطر ِ گل ِ یاس ،
بگو مادرم بوده کنارت که حسین بی خبر است؟!
به تو از فاصله ی یک قدمی تیر زدند
قد و بالایِ رَسا هم سببِ دردسر است
اصغر از هلهله کردن بدنش میلرزد
گر بداند که تو هستی کمی آرام تر است
تیر باران که شدی یادِ حسن افتادم
دستت افتاده ز تن ، فرق تو شق القمر است
وعده ی ما به نوک نیزه به هر شهر و دیار
که به دنبال سرت خواهرمان رهسپر است

افتاده ای برای چه از پا ؟ بلند شو

افتاده ای برای چه از پا ؟ بلند شو
خوردم زمین کنار تو ، از جا بلند شو
لشکر به قامت خم من خنده می کند
شد علقمه محل تماشا ،بلند شو
لب تشنه اصغرم دگر از حال رفته است
گوید رباب : حضرت دریا بلند شو
مادر فتاد روی زمین گفت : یا علی
تو هم به اسم اعظم بابا بلند شو
یک جور می دهیم جواب سکینه را باشد ،
بیا به خیمه تو حالا ،بلند شو
من قول می دهم که به رویت نیاورد
که خالی است مشک تو سقا ،بلند شو
اکنون که خوانده ای تو برادر حسین را
خواهر بگو به زینب کبری ،بلند شو
ام البنین نیامده زهرا که آمده
بی دست من به خاطر زهرا بلند شو
 


 
مثل عباس کسی هست دلاور باشد ؟
 
با همه تشنگی اش یاد برادر باشد !
 
مثل عباس کسی هست که سقا باشد ؟
 
جگر سوخته اش حسرت دریا باشد !
 
مثل عباس کسی هست ابابیل شود ؟
 
بال و پر سوخته، همسایه ی جبریل شود !
 
هیچکس مثل اباالفضل وفادار نبود
 
لایق تشنگی و اسم علمدار نبود؛
 
پشت این پنجره بر طبل عزایش بزنید
 
یا اباالفضل بگوئید و صدایش بزنید؛
 
پشت این پنجره خوب است مناجات کنید
 
خواهش از صاحب این قبله حاجات کنید؛
 
هرکسی خواست که فردا به شفاعت برسد
 
یا اباالفضل بگوید، به سلامت برسد
 
 
یا ابوالفضل العباس (ع) .
 
 

بازویَت را بِه زَمین میِکشی و میکُشی اَم

این چِنین پا زَدَنَت،پا زَده بَر دِلخوشی اَم

اِی علَمدارِ رَشیدَم چِه بِه هَم ریختِه ای 

دَست و پا میزَنی و غَم بِه دِلَم ریختِه ای



 

ای اهل حرم میر علمدار نیامد

سقای حرم سید و سالار نیامد

علمدار نیامد علمدار نیامد

ای هم‌سفـران مـاه بنـی هاشمیان کو؟

 

 


آرام دل و دیده و آرامش جان کو؟

آیینه‌ی عشق از پی دیدار نیامد

علمدار نیامد علمدار نیامد

دل‌هـای پریشـان شـده شیرازه ندارد

گنجـایش انـدوه و غـمِ تازه ندارد

دل خون شد و مجنون شد و دلدار نیامد

علمدار نیامد علمدار نیامد

آن گل که چمن عاشق بوسیدن او بود

آن ماه که ما را هوس دیدن او بود

صد بار به ما سر زد و این بار نیامد

علمدار نیامد علمدار نیامد

برگـرد عمـو! دل هـوس آب نـدارد

امشب بـه خدا دیده‌ی ما خواب ندارد

ای پردگیـان محـرم اسـرار نیامد

علمدار نیامد علمدار نیامد