در حیرتم از مرام این مردم پست

در حیرتم از مرام این مردم پست       این طایفه زنده کش و مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش به جفا       گر مرد به عزت ببرندش سر دست
سیمین بهبهانی

عجبم آمده زین مردم پست
مردم زنده کش و مرده پرست

مردمی چون اجل و عزرائیل
می دهند باده ی خون دست به دست

سر بریدن شده قانون بقا
خنجری نیست، همه پنبه به دست

گرز رستم شده اسباب فریب
تیر آرش بر سیه خاک نشست

عشق و سودا سخن مجنون نیست
گوئیا بر دل او خار شکست

می و ساقی همه در وهم و خیال
روح انسان ز دم خون شده مست

عاشقان مجرم و محکوم به دار
روی دل بار غمی سخت نشست

ناله کم کن که به جایی نرسد
آه کنعان به گلو ناله شکست

غزل مرثیه حضرت علی (ع)

 

شكر خدا كه امشب ، وا شد گره ز كارم

تا وصل روی زهرا ، جز یك نفس ندارم

گویا اجل به درد ، من آشنا تو بودی

مشكل گشای كار ، مشكل گشا تو بودی

در موج خون بخندم ، تا لحظه های آخر

پر شد مشام جانم ، از بوی یاس پرپر

شكر خدا رسیدم، آخر به آرزویم

هنگام جان سپردن ، یا فاطمه بگویم

أمن یجیبِ زینب ، آتش زده به جانم

خواهم كه خیزم از جا ، اما نمیتوانم

زینب كنار بستر ، دست دعا بگیرد

ترسم كه دخترم در ، حال دعا بمیرد

ای كوفه طعنه های پیر و جوان مرا كشت

از زخم سر چه گویم ؟ زخم زبان مرا كشت

ای دیده های گریان ، رفتم خدا نگه دار

ای سفره های بی نان ، رفتم خدا نگه دار

ای كوفه میروم من ، با اشك و آه و ناله

جان شما و جان ، آن دختر سه ساله

بر اشك دیدگانش ، ای كوفیان نخندید

آن دست كوچكش را ، با ریسمان نبندید

بیمارم و طبیبم ،  باشد نگاه زهرا

چشمان نیمه بازم باشد به راه زهرا

تنها و بی نشانم ، بر لب رسیده جانم

كو لاله ی خزانم ، كو سرو قد كمانم