شنیدم جوانی پلید و شرور

شعری از استاد شهریار

شنیدم جوانی پلید و شرور
به مادر همی تاختی از غرور
ز سیلی بیازرد رخسار او
زدی صدمه بر رخسار او
بدانسان که با حال اندوهگین
بیافتد مادر بروی زمین
جوان پاره سنگی گرفت بدست
سر مادر بینوا را شکست
پس آنگاه بگرفت او را بدوش
به صحرا ببردش به جوش و خروش
تنی را که تاب و توانی نداشت
به بالای کوه بلندی گذاشت
که تا طعمه گرگ صحرا شود
دگر عیش و نوشش محیا شود

چو میخواست برگردد ان تیره بخت
در آن حال مادر بنالید سخت
که ای کردگار حکیم و بزرگ
نگردد جوانم گرفتار گرگ
خدایا ز فرزند من دستگیر
که سالم از این کوه آید بزیر

به موسی خطاب آمد از دادگر
که برو موسی مهر مادر نگر
ببین مهر مادر چها میکند
جفا دیده اما دعا میکند
چو موسی ندای خدا را شنید
بسوی خدا ناله از دل کشید
که یا رب مرا شورها در سر است
زمهری که در سینه مادر است
پسر در جهالت جفا میکند
ولی مادر او در نهایت دعا میکند
چنین مهر مادر بود تا کجا
که مزد جفا را دهد با وفا
دوباره ندا امدی بر کلیم
زسوی خدای رحیم و کریم
که موسی از این مادر دلپریش
منم مهربانتر به مخلوق خویش
ز دریای عفوش کجا میروی
بیا آشتی کن چرا میروی

 

سایه ای بود و پناهی بود و نیست


پدر

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم ،  کسی چون من مباد

سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر

باورم شد ،  این من ناباورم

روی دوش خویش او را می برم!

می برم او را که آورده مرا

پاس ایامی که پرورده مرا

می برم در خاک مدفونش کنم

از حساب خویش بیرونش کنم

راست میگویم جز این منظور نیست

چشم شاعر از حواشی دور نیست

مثل من ده ها تن دیگر به راه

جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه

منتظر تا بارشان خالی شود

نوبت نشخوار و نقالی شود

هر یکی  همصحبتی پیدا کند

صحبت از هر جا به جز اینجا کند

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر


غم مرگ پدر کوچک غمی نیست.
جگر می سوزدو درد کمی نیست.
پدر زیبا گل باغ وجود است.
که بی او زندگی جز ماتمی نیست.

شکوه از مرگ پدر و مدح قائم مقام

شکوه از مرگ پدر و مدح قائم مقام

زآن همه امیدها که بودم در دل

نیست کنون غیر ناامیدی حاصل

گفتم هرگز فرامشم ننماید

آن که هرگز فرامشش نکند دل

بود گمانم که چون امیر ز تبریز

رفت به بخت سعید و دولت مقبل

چامه چو بفرستمش به نامه یی از من

یاد کند آن امیر نیک خصایل

ادامه....

ادامه نوشته

 داد معشوقه به عـــــــــــــاشق پيغام


قلب مادر

  داد معشوقه به عـــــــــــــاشق پيغام
كه كند مـــــــــــــادر تو با من جنگ
هر كجا بيندم از دور كـــــــــــــــــند
چهره پر چين و جبين پــــــر آژنگ
با نگاه غضب آلــــــــــــــــــــود زند
بر دل نازك من تير خــــــــــــدنگ
از در خانه مرا طـــــــــــــــــرد كند
همچو سنگ از دهن قـــــــــلماسنگ
مادر سنگ دلت تا زنــــــــــــده ست
شهد در كام من وتست شـــــــــرنگ
نشوم يك دل و يك رنگ تــــــو را
تا نسازي دل او از خــــــــون رنگ
گر تو خواهي به وصالم بــــــــرسي
بايد اين ساعت بي خـــوف و درنگ
روي و سينه ي تنــــــــــــگش بدري
دل برون آري از آن سينـه ي تــنگ
گـــــــــرم وخونين به منش باز آري
تا بـــــــرد زآينه ي قلبــــــــــم زنگ
عــــــــاشق بي خـــــــــــرد ناهنجار
نه بل آن فاسق بي عصمت و نــنگ
حــــــــرمت مادري از يـــــــاد ببرد
خيره از بـــــــــــاده و ديوانه زبنگ
رفت و مـــــــــادر را افكند به خاك
سينه بـــــــدريد و دل آورد به چنگ
قصد سر منزل معشوق نــــــــــــمود
دل مـــــــــادر به كفش چون نارنگ
از قضا خورد دم در به زمــــــــــين
و انـــــــــدكي سوده شد او را آرنگ
وآن دل گرم جـــــــــان داشت هنوز
اوفتاد از كف آن بي فــــــــــــرهنگ
از زمين باز چو برخـــــــاست نمود
پي بــــــــــــــــــــــرداشتن آن آهنگ
ديد كز آن دل آغشته به خـــــــــــون
آيد آهسته بـــــــــــــــرون اين آهنگ
آه دست پسرم يافت خــــــــــــــراش
آه پاي پسرم خــــــــــــورد به سنگ
ایرج میرزا