اشعار امام زمان (عج) انتظار فرج
من به عشقت اسیر می میرم
پیش پایت حقیر می میرم
چون نهالم اگر نباری تو
به خدا در کویر می میرم
مهر تو روشنی به دل بخشید
گر که روشن ضمیر می میرم
چون که مسکین آستان توام
وقت مُردن امیر می میرم
دوست دارم که با تو باشم من
گر جوان یا که پیر می میرم
از رهت پا نمی کشم هرگز
تا که در این مسیر می میرم
بس که شرمنده ام ز افعالم
پیش تو سر بزیر می میرم
دم مُردن اگر تو را بینم
چقدر دلپذیر می میرم
لحظه ای بعد دیدن رویت
گر بمیرم چه دیر می میرم
به ولای تو می خورم سوگند
گر بگوئی بمیر می میرم
در ره عشق تو «وفائی» گفت
من به عشقت اسیرمی میرم
سیدهاشم وفایی








دردم مداوا می کنی مثل همیشه
عقده ز دل وا می کنی مثل همیشه
آیینه زیبا می شود با یک نگاهت
دل را تو شیدا می کنی مثل همیشه
دروازه لطف و کرم را می گشائی
وقتی که لب وا می کنی مثل همیشه
از گوشه چشمت کرم می ریزد آقا
از بس که غوغا می کنی مثل همیشه
پرونده اعمال ما گرچه سیاه است
می دانم امضا می کنی مثل همیشه
دل مرده ام اما تو با یک گوشه چشمی
کار مسیحا می کنی مثل همیشه
بهر ظهور خود چرا ای یوسف عشق
امروز و فردا می کنی مثل همیشه
تو مثل بابایت علی غمهای خود را
با چاه نجوا می کنی مثل همیشه
تو مثل زهرا مادرت از بس که خوبی
با ما مدارا می کنی مثل همیشه
شب های جمعه کربلا همراه مادر
تو روضه بر پا می کنی مثل همیشه
سید مجتبی شجاع








هر سحر منتظر یار نباشم چه کنم
من اگر منتظر یار نباشم چه کنم؟
گریه بر درد فراق تو نکردن سخت است
خون جگر از غمت ای یار نباشم چه کنم؟
عده ای بر سر آنند اسیرت نشوند
من بر آنم که گرفتار نباشم چه کنم؟
تو چه کردی که من از خواب و خوراک افتادم
راستی راستی بیمار نباشم چه کنم؟
چهارده بار خدا عاشق تو شد من اگر
عاشق روی تو یک بار نباشم چه کنم؟
ابرویت تیغ مصرٌی ست که جان می طلبد
به طلبکار بدهکار نباشم چه کنم؟
خواستم نام مرا هم بنویسند همین
سر بازار خریدار نباشم چه کنم؟
من اگر مثل تو هر صبح و غروبی آقا
فکر بین در و دیوار نباشم چه کنم؟
علی اکبر لطیفیان








آقا بنگر سوختن یک دله ها را
سر برده فراق تو دگر حوصله ها را
ما گم شده ی بادیه ی داغ فراقیم
در پای طلب ها بنگر آبله ها را
ما بی تو که رنگی ز خوشی هیچ ندیدیم
مشکل گذراندیم همه مرحله ها را
تا کی بنشینیم به امّید رهایی؟!
وا کن دگر از گردن ما سلسله ها را
آقا به خدا یک نظر لطف تو کافی است
تا از سر ما کم بکنی مشغله ها را
هر روز به همراه تمامیِ فرایض
خواندیم به امّید فرج نافله ها را
آیا رسد آن روز که روی تو ببینم؟
وقتش نشده بشنوم آقا «بله» ها را؟
سخت است بدون تو گذشتن ز پل نفس
مخصوصاً اگر کاشته باشد تله ها را
جنگ است میان من و شیطان درونم
برگرد و به پایان ببر این غائله ها را
آوارگی و خونِ دل و بغضِ شکسته
گفتیم برای تو تمام گله ها را
بالی بده ما را که به سوی تو بیاییم
یعنی که بیا کم بکن این فاصله ها را
کی؟ کِی؟ وَ کجا؟ خون به دل مادرتان کرد
پاسخ بده بر ما همه ی مسأله ها را
محمد فردوسی








بخوان دعای فرج را که یار برگردد
بخوان دعای فرج را که شب سحر گردد
بخوان دعای فرج را اگر که می خواهی
حدیث غیبت یار تو مختصر گردد
بخوان دعای فرج را و از خدا بطلب
وجود نازکش ایمن ز هر خطر گردد
بخوان دعای فرج را کنار پردۀ اشک
که دانه دانۀ اشکت دُر و گوهر گردد
بخوان دعای فرج را که یار می آید
اگر دلت ز رَهِ اشتباه برگردد
بخوان دعای فرج را و پیشه تقوا کن
که دست لطف خدا با تو همسفر گردد
بخوان دعای فرج را که رد نخواهد شد
اگر که ناله و اشک تو بیشتر گردد
بخوان دعای فرج را که حل مشکل هاست
اگر که چشم و دل تو خدا نگر گردد
بخوان دعای فرج را، ولی بدون عمل
گمان مکن که دعای تو کارگر گردد
بخوان دعای فرج را خدا کند آید
که روضه خوان غریبی و میخ در گردد
دوباره جمعه و ندبه دوباره باید گفت
بخوان دعای فرج را که یار برگردد
سیدمجتبی شجاع








دلم به وسعت دنیا گرفته آقاجان!
از این زمانه از این جا گرفته آقاجان!
بیا دوای غم و غصه ها تویی مولا
برای توست که دل ها گرفته آقاجان!
میان خشکی این شهر مانده ام عمری
دلم بهانۀ دریا گرفته آقاجان!
کجا جزیرۀ خضراست من نمی دانم
دلم برای همان جا گرفته آقاجان!
هزار سال نگاه شکستۀ زهرا
برای توست که احیا گرفته آقاجان!
از آن زمان که نبودی دلم به نامت بود
عجیب نیست که حالا گرفته آقاجان!
هزار سال گذشته هنوز پنهانی
غریب مانده ام آقا خودت که می دانی ...
محمد ناصری








مدینه، مکه، نجف، کاظمین، کربوبلایی
عزیز مصر ولایت! ولی عصر! کجایی؟
صفا و مروه و حجر و حطیم و کعبه و زمزم
تمام، دیده به ره دوختند تا تو بیایی
گهی به سامره گاهی کنار مسجد کوفه
گهی برای زیارت کنار قبر رضایی
بیا که پرچم خون خداست چشم بهراهت
بیا که منتقم خون سیدالشهدایی
خدا کند به حرم با دو چشم خویش ببینم
که بین حجر و حجر رخ به حاجیان بنمایی
رسد ندای انا المهدیات ز کعبه به عالم
از این ندا همه را جان دهی و دل بربایی
سپاه بدر و سپاه تو هم عدد بود آری
تو در مقام و جلال و شرف، رسول خدایی
ز چشم خود گله دارم نه از تو ای گل نرگس
که با منی همه جا و نبینمت به کجایی
پیمبر است به شهر مدینه چشمبه راهت
که اشک ریزی و بر انتقام فاطمه آیی
دعای شیعه همین ذکر «میثم» است که گوید
عزیز فاطمه! مولا! بیا تو صاحب مایی
سازگار








تو ای تجلی عصمت! ظهور خواهی کرد
به جام لاله شراب طهور خواهی کرد
به یک اشارۀ ابرو، به یک کرشمۀ چشم
تو آب و آیینه را غرق نور خواهی کرد
تو قلب سوته دلان را به هم کنی نزدیک
به یک اشاره که از راه دور خواهی کرد
دلم شکیب ندارد ولی یقین دارم
تو سنگ را به نگاهی صبور خواهی کرد
صفای خیمۀ سبزت کجا؟!بهشت کجا؟!
بهشت را تو سرای سرور خواهی کرد
نشسته منتظر رجعتت ستارۀ صبح
قسم به کعبه که روزی ظهور خواهی کرد
به شوق آن که بیابی تو عطر یاسین را
ز کوچه های مدینه عبور خواهی کرد
محمدجوادغفورزاده (شفق)







به یک نگاه تو بیمار می شود دل من
به یک کرشمه گرفتار می شود دل من
برای درک حضور تو ای گل نرگس
همیشه راهی گلزار می شود دل من
به شوق دیدن روی تو صبح آدینه
رفیق دیدۀ بیدار می شود دل من
چه اشتیاق عجیبی چه حالتی دارد
سحر که منتظر یار می شود دل من
بیا که از غم هجر تو یا اباصالح!
اسیر غصه ی بسیار می شود دل من
سرور دل به ظهور تو بستگی دارد
بیا که بی تو عزادار می شود دل من
غروب جمعه که دل ها همیشه می گیرد
ز هر چه غیر تو بیزار می شود دل من
به یاد غربت یاس علی که می گریم
قسم به لاله سبکبار می شود دل من
قسم به چشم پر اشک حسن در آن کوچه
که خون ز قصۀ مسمار می شود دل من
حدیث هیزم و در، چون به خاطرم آید
شبیه چشم تو خون بار می شود دل من
مگر به گریه کنم عقده های دل خالی
و گر نه خسته ز گفتار می شود دل من
سیدمجتبی شجاع







با آن که روضه خوانم و می خوانم از شما
فهمیده ام که هیچ نمی دانم از شما
یا ایها العزیز! ذلیل معاصی ام
باید ز شرم چهره بپوشانم از شما
می ترسم از رسیدن آن جمعه ای که من
جای سلام روی بگردانم از شما
رویی نمانده است به چشمت نظر کنم
پس بی دلیل نیست گریزانم از شما
من اصل انتظار تو را برده ام ز یاد
با انتظارهای فراوانم از شما
من نان به نرخ نام تو خورده ام حلال کن
محض رضای ذائقه می خوانم از شما
وحید قاسمی







ای آخرین توسل سبز دعای ما
آیا نمی رسد به حضورت صدای ما؟
شنبه دوباره شنبه دوباره سه نقطه چین
بی تو چه زود می گذرد هفته های ما
در این فراق تا که ببینی چه می کشیم
بگذار چشم های خودت را به جای ما
موعود خانواده! کی از راه می رسی؟
کی مستجاب می شود "آقا بیای ما"؟
کی می شود بیایی و از پشت ابرها
خورشید های تازه بیاری برای ما
آقا اگر نیایی و بالی نیاوری
از دست می رود سفر کربلای ما
علی اکبر لطیفیان







هنوز حال و هوایی كه داشتم دارم
به سینه سوز و نوایی كه داشتم دارم
برای درک حضور تو ای گل نرگس!
هنوز سعی و صفایی كه داشتم دارم
به سمت خیمه ی سبزت نماز می خوانم
هنوز قبله نمایی كه داشتم دارم
خدا کند که بگویی به پیش تو آقا
هنوز قدر و بهایی كه داشتم دارم
دوای درد دل من امید وصلت بود
به درد خویش دوایی كه داشتم دارم
میان روضه ی جدت خدا را شکر
هنوز حال بکایی كه داشتم دارم
سیدمجتبی شجاع







رسیدهام به چه جایی... کسی چه میداند
رفـیــق گـریـه کجایی؟ کـسی چـه میدانــد
میـان مـایی و با مـا غـریبهای ...افسوس
چه غفلتی! چه بلایی! کسی چه میداند
تـمـام روز و شبـت را همـیشه تنهایی
«اسیر ثانیههایی» کسی چه میداند
بـرای مـردم شهـری کـه با تو بد کردند
چگونه گرم دعایی؟ کسی چه میداند
تـو خـود بـرای ظـهـورت مـصـمـّـمی اما
نمیشود که بیایی کسی چه میداند
کـسی اگر چه نداند خدا که میداند
فقط معطل مایی کسی چه میداند
اگـر صحـابـه نباشد فـرج که زوری نیست...
تو جمعه جمعه میآیی کسی چه میداند
کاظم بهمنی








دل از نگاه تو مسرور می شود برگرد
غم زمانه ز دل دور می شود برگرد
چمن شود طرب انگیز با شکفتن تو
حریم کعبه پر از نور می شود برگرد
کرم نمای و به همراه آن مسیح نفس
که در رکاب تو مامور می شود برگرد
به آفتاب جمالت قسم که ماه فلک
به خاک بوس تو مجبور می شود برگرد
دوباره آبروی آب باز می گردد
دوباره آینه مسرور می گردد برگرد
کویر تشنه مبدل به باغ خواهد شد
و نخلها شجر طور می شود برگرد
برادری و عدالت صفا و یک رنگی
پس از ظهور تو مقدر می شود برگرد
محمد جواد غفورزاده (شفق)








دل شده شیدای تو یابن الحسن
غرق تمنای تو یابن الحسن
وجه خداوند تجلی کند
از رخ زیبای تو یابن الحسن
یوسف اگر روی تو بیند شود
محو تماشای تو یابن الحسن
سیر در آفاق کند هر که شد
خاک کف پای تو یابن الحسن
صد گره وا می شود از کارها
با ید بیضای تو یابن الحسن
بال و پر روح الامین می شود
مِهر و تولای تو یابن الحسن
زنده دل اهل تولا کند
صوت دل آرای تو یابن الحسن
((ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر))
خانه دل جای تو یابن الحسن
کعبۀ مقصودی و بر گوش ما
کی رسد آوای تو یابن الحسن
خوش بود ایام ظهور تو و
رجعت آبای تو یابن الحسن
عشق و صفا، عشق و عدالت شود
درس الفبای تو یابن الحسن
برگ عبور همه در روز حشر
بسته به امضای تو یابن الحسن
برده قرار از دل افلاکیان
گریۀ شب های تو یابن الحسن
کی به شب هجر، سحر می رسد
کی ز وصال تو خبر می رسد
سیدمجتبی شجاع







زلفت اگر نبود، نسیم سحر نبود
گمراه می شدیم نگاهت اگر نبود
مهر شما به داد تمنای ما رسید
ورنه پل صراط، چنین بی خطر نبود
تعداد بی نظیریِ تان روی این زمین
از چهارده نفر به خدا بیشتر نبود
پیراهن، اشتیاق نسیمانه ای نداشت
تا چشم های حضرت یعقوب تر نبود
بی تو چه گویمت که در این خاک سرزمین
صدها درخت بود ولیکن، ثمر نبود
ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای!؟
ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای!؟
این جشن ها برای تو تشکیل می شود
این اشک ها برای تو تنزیل می شود
رفتی، برای آمدنت گریه می کنم
چشمانمان به آینه تبدیل می شود
بوی خزان گرفته ی پاییز می دهد
سالی که بی نگاه تو تحویل می شود
ایمان ما که اکثراً از ریشه ناقص است
با خطبه های توست که تکمیل می شود
تقویم را ورق بزن و انتخاب کن
این جمعه ها برای تو تعطیل می شود
ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای!؟
ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای!؟
ای آخرین توسل خورشید بام ها
ای نام تو ادامه ی نام امام ها
می خواستم بخوانمت اما نمی شود
لکنت گرفته اند زبان کلام ها
ما آن سلام اول ادعیه ی توییم
چشم انتظار صبحِ جواب سلام ها
آقا چگونه دست توسل نیاوریم
وقتی گدا به چشم تو دارد مقام ها!
از جا نماز رو به خدا و بهشتی ات
عطری بیاورید برای مشام ها
ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای!؟
ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای!؟
آقا بیا که میوه ی ما کال می شود
جبریل مان بدون پر و بال می شود
در آسمان و در شب شعر خدا هنوز
قافیه های چشم تو دنبال می شود
یعنی تو آمدی و همه گرم دیدن اند
وقتی کنار پنجره جنجال می شود
روز ظهور نوبت پرواز می رسد
روز ظهور بال همه بال می شود
بیش از تمام بال و پر یا کریم ها
دست کبودِ فاطمه خوشحال می شود
ای آخرین بهار چرا دیر کرده ای!؟
ای مرد با وقار چرا دیر کرده ای!؟
علی اکبرلطیفیان








نوشته اند دلم را برای خون جگری
بدون گریه زمانه نمی شود سپری
نیازمندِ تکامل، به گریه محتاج است
درخت آب ندیده نمی دهد ثمری
دو فیض، توشۀ راه سلوک عاشق هست
توسل سحری و عنایت سحری
هزار نافله خواندن چه فایده دارد
اگر نداشته باشد به عاشقان نظری
به هر دری که زدم باز پشت در ماندم
بس است در زدن من، بس است در به دری
برای بنده خریدن بیا سر بازار
چه خوب می شود این مرتبه مرا بخری
بدون تو چه بلاها که بر سرم آمد
چه حاجت است به گفتن، خودت که با خبری
همیشه خیر قنوت تو می رسد به همه
اگر چه نام مرا در نوافلت نبری
خودت برای ظهورت دعا کن و برگرد
دعای من به خودم هم نمی کند اثری
یگانه منتقم خون کربلا برگرد
قسم به عمۀ مظلومه ات بیا برگرد
علی اکبرلطیفیان







در حسرت یک نگاه تا کی؟
چشمم به در و به راه تا کی؟
از هجر تو دل غمین و تنها
باشم من بی پناه تا کی؟
سازم به غم فراق تا چند
روزم چو شب سیاه تا کی؟
ای هادی راه ما کجایی
افتادن ما به چاه تا کی؟
ای وجه خدا رخی عیان کن
تشبیه رخت به ماه تا کی؟
از دوری و از غم تو ای عشق
از سینه کشیدن آه تا کی؟
در پنجه غم اسیر باشم
یک ماه دگر دو ماه تا کی؟
سازم به فراق یا دهم جان
ماندن سر این دو راه تا کی؟
سیدمجتبی شجاع






آقا دلم گرفته کجایی بیا بیا
ای آخرین امید دل اولیا بیا
در این همه مناسبتِ ما کدام روز
روز ظهور توست به تقویم ما بیا
از آخرین پیام تو بگذشته قرن ها
امسال را چه نامگذاری شما، بیا
آخر کدام راه به شهر تو می رسد؟
گم کرده ایم راه وصال تو را بیا
اخبار را همیشه شنیدیم و هیچ کس
بر ما نگفت یک خبر از آشنا بیا
دنیا نیاز عدل تو را داد می زند
دیگر بس است قصه ی شاه و گدا بیا
کمیاب گشته عاشق و نایاب گشته عشق
میخانه ها خراب شده ساقیا بیا
"از هر کرانه تیر دعا کرده ام روان"
مولا به حق فاطمه بنت الهدی بیا
مجیدخضرایی






افـسـوس کـه عـمـرى پـى اغیار دویدیم
از یـار بـمـانـدیـم و بـه مـقصـد نرسیدیم
سـرمـایـه ز کـف رفـت و تـجـارت ننمودیم
جـز حـسـرت و انـدوه مـتـاعى نـخریدیم
پـس سعـى نمودیم که ببینیم رخ دوست
جـان هـا بـه لـب آمـد، رخ دلـدار نـدیـدیم
مـا تـشـنـه لــب انـدر لــب دریـا مـتـحـیــّر
آبـى بـه جـز از خـون دل خـود نـچشیدیم
اى بـستـه بـه زنـجیر تو دل هـاى مـحبـّان
رحمى که در این بادیه بس رنج کشیدیم
چـنـدان کـه به یاد تو شب و روز نشستیم
از شـام فـراقـت چـو سـحـرگـه نـدیـدیم
اى حـجّـت حـقّ پـرده ز رخـسـار بـرافـکـن
کـز هـجـر تـو مـا پـیـرهـن صـبـر دریـدیـم
ما چشم به راهیم به هر شام و سحرگاه
در راه تـو از غـیـر خـیـال تــو رهــیــدیــم
اى دست خـدا دست بـرآور کـه ز دشـمن
بـس ظلم بدیدیم و بسى طعنه شنیدیم
شمشیر کَجَت، راست کند قـامت دیـن را
هـم قـامـت مـا را کـه ز هـجر تو خمیدیم
افـسـوس کـه عـمـرى پـى اغیار دویدیم
از یـار بـمـانـدیـم و بـه مـقصـد نرسیدیم
سـرمـایـه ز کـف رفـت و تـجـارت ننمودیم
جـز حـسـرت و انـدوه مـتـاعى نـخریدیم
پـس سعـى نمودیم که ببینیم رخ دوست
جـان هـا بـه لـب آمـد، رخ دلـدار نـدیـدیم
مـا تـشـنـه لــب انـدر لــب دریـا مـتـحـیــّر
آبـى بـه جـز از خـون دل خـود نـچشیدیم
اى بـستـه بـه زنـجیر تو دل هـاى مـحبـّان
رحمى که در این بادیه بس رنج کشیدیم
چـنـدان کـه به یاد تو شب و روز نشستیم
از شـام فـراقـت چـو سـحـرگـه نـدیـدیم
اى حـجّـت حـقّ پـرده ز رخـسـار بـرافـکـن
کـز هـجـر تـو مـا پـیـرهـن صـبـر دریـدیـم
ما چشم به راهیم به هر شام و سحرگاه
در راه تـو از غـیـر خـیـال تــو رهــیــدیــم
اى دست خـدا دست بـرآور کـه ز دشـمن
بـس ظلم بدیدیم و بسى طعنه شنیدیم
شمشیر کَجَت، راست کند قـامت دیـن را
هـم قـامـت مـا را کـه ز هـجر تو خمیدیم
میرزای نوغانی خراسانی






چه شود به چهره ی زرد من، نظری ز بهر خدا کنی
که اگر کنی همه درد من، به یکی اشاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان ترا، تو مهی و جان جهان ترا
ز ره کرم چه زیان ترا، که نظر به حال گدا کنی
ز تو گر تفقد و گر ستم، بُوَد آن عنایت و این کرم
همه از تو خوش بُوَد ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی
همه جا کشی می لاله گون، ز ایاغ مدعیان دون
شکنی پیاله ی ما، که خون به دل شکسته ی ما کنی
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم ومن غمین
همه ی غمم بُوَد از همین، که خدا نکرده خطا کنی
تو که"هاتف" از برش این زمان، روی از ملامت بی کران
قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی؟
هاتف اصفهانی






