من با دعای فاطمه او با دعای من
راهی برایم مانده آن هم ماندنی نیست
دلخوش مکن من را که زهرا ماندنی نیست
حتی نفس هم قهر کرده با لبانم
یعنی که این افتاده از پا ماندنی نیست
از سرفه هایم چند شب خوابی نداری
شرمنده ام هر چند این ها ماندنی نیست
دستی که آتش خورده نان پخته برایم
آخر بیمار تو تا صبح فردا ماندنی نیست
وقتی که تابوت مرا می دید زینب
با چشم ها می گفت بابا مادرم ماندنی نیست
دیگر برای پلک هایم نا نمانده
این فرصت تنگ تماشا ماندنی نیست
با این جراحت ها که می ریزد از آن خون
برقامت من این کفن ها ماندی نیست
از سر بزیری ات کنارم خوب پیداست
پیچیده در شهر زهرا ماندنی نیست...
سوزم سازم و نايد زدرون فريادم
كاش من زودتر از فاطمه جان مي دادم
از زماني كه شريك غمم از دستم رفت
هر دم آيد غمي از نو به مباركبادم
كاش روزي كه زدي ناله كنار ديوار
چون در سو خته مي سوخت همه بنيادم
كس نداند كه در آن دم به توو من چه گذشت
تو نفس مي زدي و من ز نفس افتادم
ستاره شب بيمار خونه حيدر نگو رسيده به آخر سه آيه كوثر
شدي شبيه علي اي كبوتر زخمي اسير دست نفس هاي ممتد آخر
اشكهاي علي ، پاي بسترت مي باره ببين ، مثل دخترت
واي از سينه شكستت واي از اين صداي خستت
واي اي ياس قد كمونم واي اي ياس قد كمونم
رسيده وقت غروبت ، نخواب خورشيدم
شبيه طاقت من ، رفته از كف اميدم
تموم آرزوي شوهرت همينه كاش
ميون بستر مرگت ، تو را نمي ديدم
مي سوزه علي ، با هر آه تو
حرف خواهشم ،زهرا جان مرو...
مصیبت کشیدن بلاها رو دیدن دم نزدن
قانون عشقه قانون عشقه
به آخر رسیدن از عالم بریدن دم نزدن
قانون عشقه قانون عشقه
نگاه سرد این مدینه شاهد حکایت علی
تموم داغ فاطمیه روضه شکایت علی
داری میری سفر ولی چرا منو نمی بری
زهراست ، یادگاری نور خدای من
خورشید صبح و ظهر و غروب سرای من
پرواز می کنیم از این خانه تا خدا
من با دعای فاطمه او با دعای من
ما نور واحدیم ، نه فرقی نمی کند
من جای او بتابم یا او جای من
مست تجلیات خداوندی همیم
من با خدای اویم و او با خدای من
یک طور حرف می زند انگار بوده است
در ابتدای خلقت و در ابتدای من
دنیا ! تمام آنچه که داری برای تو
یک تار موی خاکی زهرا برای من
کاری که کرد فاطمه کار امام بود
زهراست پس علی من و مرتضای من
ما یک سپر برای جهازش فروختیم
چیزی نبود تا که بمیرد به پای من
هر شب دلم به گفتن یک فاطمه خوش است
از من مگیر دلخوشی ام را خدای من...
گاهی خیال میکنم از من بــــریده ای
جــایی دگر نگاردگر برگزیده ای
گاهی خیال میکنم ازاشک چشم من
تنها نفاق و درد دورویـی خریده ای
گاهی خیال میکنم ازجمعه خسته ای
آنقدر طعم تلخ غریبی چشیده ای
گاهی خیال میکنم ازگوشه ی بـقیع
بغضی برای سینه ی من آفریده ای
گاهی خیال میکنم هروقت آمــدی
اجری برای عاشق درخون تپیده ای
گاهی خیال میکنم ازداغ مــادرت
مثل حسن چقدرلبت را گزیــده ای
دور ازخیال میشوم و مــیزنم صدا
هرجاصدا زدم تو صدایم شنیده ای
کسی که دغدغه وصل یار را دارد
همیشه از گنه و معصیت ابا دارد
کسی که وقت اذان گریه می کند چشمش
دگر ز دیدن نا محرمان حیا دارد
کسی که می شنود روضه های غربت را
برای آمدن منتقم دعا دارد
دوباره مرغ دلم روی بام تنهایی
به لب ترانه یا بن الحسن بیا دارد
نگاه ملتمس و ابریم خدا رو شکر
به راه مانده و دلشوره تو را دارد
برای آنکه بیایی به ما سری بزنی
دلم توسل بر مادر شما دارد
شبیه قلب تو این قلبهای خسته ما
از داغ فاطمیه تا ابد عزا دارد
مرا به وقت زیارت تو همسفر فرما
که با تو رفتن کرب و بلا صفا دارد
دل مرا به دم خویش کبریایی کن
به نام مادر سادات کربلایی کن
هر كه عبادت خالصش را به سوى خدا بالا فرستد، خداوند متعال برترین بهره و سودش را به سوى او پایین فرستد.
حضرت فاطمه (س)