الهى! عاشقى شب زنده دارم / چو مشتاقان زعشقت بيقرارم
زكوى خويش نوميدم مگردان / كه جز كوى تو اميدى ندارم
الهى! در دلم نورى بيفروز / كه باشد مونس شب هاى تارم
زلطفت جز گل اميدوارى / نرويد از دل اميدوارم

الهى! بنده اى برگشته احوال/گدايى روسياه و شرمسارم
تهيدست و اسير و دردمندم / سيه روز و پريشان روزگارم
الهى! گر بخوانى ور برانى / تويى مولا و صاحب اختيارم
از آن ترسم به رسوايى كشد كار / مبادا پرده بردارى زكارم
الهى!اشك عذر ازديده جارى است / ترحم كن به چشم اشكبارم
نظر بر حال زارم كن كه جز تو / ندارد كس خبر از حال زارم
الهى! عزّت و خوارى است از تو / مگردان پيش چشم خلق خوارم
الهى! گر كند غم بر دلم روى / تويى در خلوتِ دل غمگسارم
يقين دارم كزين گرداب هايل / رهاند رحمت پروردگارم
الهى! ناتوانم كو توانى؟ / كه شكر لطف و احسانت گزارم
بيانى كو كه الطافت ستايم / زبانى كو كه انعامت شمارم
الهى! تا نسيم رحمت تست / زغم بر چهره ننشيند غبارم
مگر عفو تو گرداند مرا پاك / كه سر از شرمسارى برنيارم
«رسا» بر شاعرانم فخر اين بس / كه مدّاح شه والاتبارم

******************

الهى مرا محرم راز كن / در معرفت بر دلم باز كن
دلى ده كه باشد شناساى تو / زبانى كه بستايد آلاى تو
چو با من در اول كرم كرده اى / به فضل خودم محترم كرده اى
در آخر همان كن كه كردى نخست /
كه در هر دو حالت اميدم به توست
چو لطفت مرا رايگان آفريد/خردمنديم داد و جان آفريد
هم آخر به لطف خودم دستگير / به فضلت مرا رايگان درپذير
چو دانى كه بى زاد و بى توشه ام/هم از خرمن خويش ده خوشه ام
مبر آبم اى آبرويم به تو / اميد من و آرزويم به تو
به روى من از كرده ناپسند / درى را كه هرگز نبستى مبند
ز رحمت به رويم ز پيشم مران / به قهر از در لطفِ خويشم مران
كه برگيردم گر توام بفكنى / كه بپذيردم گر توام رد كنى؟
اگر لطف تو برنگيرد مرا / كرا زهره كاندر پذيرد مرا
مخوف است راهم دليلى فرست / گذر آتش آمد خليلى فرست
اگر دوزخ اين ناسزا را جزاست / تو آن كن كه از رحمت تو سزاست
من ار بى رهم از لئيمى خويش / تو مگذار راه كريمىّ خويش
خط عفو دركش خطاى مرا / ببخش از كرم كرده هاى مرا
مدر پرده من كه بى پرده ام / به رويم ميار آن چه من كرده ام
به آب كرم دفترم را بشوى / مريز اين سيه نامه را آبرو
اگر من گنهكارم اى كردگار / تو آمرزگارى و پروردگار
سراپاى من گرچه آلايش است / اميدم ز عفو تو، بخشايش است

 

************

 

ای همه هستی ز تو پیدا شده /خاک ضعیف از تو توانا شده
زیرنشین علمت کاینات /ما بتو قائم چو تو قائم بذات
هستی تو صورت پیوند نه /تو بکسی کس بتو مانند
آنچه تغییر نپذیرد توئی /وانکه نمرده¬ست ونمیرد توئی
ما همه فانی و بقا بس تراست /ملک تعالی و تقدس تراست
خاک بفرمان تو دارد سکون /قبة خضرا تو کنی بیستون
جز تو فلک را خم چوکان که داد /دیک جسد را نمک جان که داد
تا کرمت راه جهان برگرفت /پشت زمین بارگران برگرفت
گرنه زپشت کرمت زاده بود /ناف زمین از شکم افتاده بود
عقد پرستش زتو گیرد نظام /جز بتو برهست پرستش حرام
هرکه نه گویای تو خاموش به / هرچه نه یاد تو فراموش
ساقی شب دستکش جام تست /مرغ سحر دستخوش نام تست
پرده برانداز برون آی فرد /گرمنم آن پرده بهم در نورد
عجز فلک را بفلک وانمای /عقد جهان را زجهان واگشای
نسخ کن این آیت ایام را /مسخ کن این صورت اجرام را
حرف زبان را بقلم بازده /وام زمین را بعدم بازده
ظلمتیان را همه بی نور کن /جوهریان را زعرض دور کن
کرسی شش گوشه بهم در شکن /منبر نه پایه بهم در فکن
حقه مه بر گل این مهره زن /سنگ زحل بر قدح زهره زن
دانه کن این عقد شب افروز را /پر بشکن مرغ شب و روز را
آب بریز آتش بیداد را /زیرتر از خاک نشان باد را
دفتر افلاک شناسان بسوز /دیدة خورشید پرستان بسوز
صفرکن این برج زطوق هلال/باز کن این پرده زمشتی خیال
تا بتو اقرار خدائی دهند /بر عدم خویش گواهی دهند
غنچه کمر بسته که ما بنده¬ایم /گل همه تن جان که بتو زنده¬ایم
منزل شب را تو دراز آوری /روز فرو رفته تو بازآوری
گرچه کنی قهر بسی را زما /روی شکایت نه کسی را زما
روشنی عقل بجان داده¬ای /چاشنی دل بزبان داده¬ای
چرخ روش قطب ثبات از تو یافت /باغ وجود آب حیات از تو یافت
غمزة نسرین نه زباد صباست /کز اثر خاک تواش توتیاست
پردة سوسن که مصابیح تست / جمله زبان از پی تسبیح تست
بنده نظامی که یکی گوی تست /در دو جهان خاک سر کوی تست
خاطرش از معرفت آباد کن /گردنش از دام غم آزاد کن