X
تبلیغات
گنجینه اشعار باختر - شکوه از مرگ پدر و مدح قائم مقام

آرشيو موضوعات

امار و اطلاعات

 
No Image
شکوه از مرگ پدر و مدح قائم مقام پيوند ثابت
شکوه از مرگ پدر و مدح قائم مقام

زآن همه امیدها که بودم در دل

نیست کنون غیر ناامیدی حاصل

گفتم هرگز فرامشم ننماید

آن که هرگز فرامشش نکند دل

بود گمانم که چون امیر ز تبریز

رفت به بخت سعید و دولت مقبل

چامه چو بفرستمش به نامه یی از من

یاد کند آن امیر نیک خصایل

لیک دو سه بار زی امیر نمودم

چند قصاید گسیل و چند رسایل

تا حال از درگه امیر نگشته ست

بهر مباهات من جوابی واصل

صدر اجل زنده باد و باد هم او را

ز آهن و پولاد مر عروق و مفاصل

مرد همی صدر شاعران پدر من

یک دو سه مه پیش از این به ناخوشی سل

افسرد آن بوستان فضل و معانی

پژمرد آن گلستان فهم و فضایل

معدن فضل و کمال بودی و لا شک

معدن در زیر خاک دارد منزل

بعد پدر از کرم مرا پدری کرد

حضرت قائم مقام سید باذل

سبط پیمبر بود به دوره خسرو

همچو پیمبر به دور کسری عادل

ایدون قائم مقام دارد با من

آنچه به من لطف داشتی تو اوایل

از پی صد هزار محمل بندند

چون تو ز شهری همی ببندی محمل

یاد چو از محمل تو آرم ایدون

سر کنم افغان و ناله همچو جلاجل

وه که چه خالی شد از تو باغی چونانک

غیرت کشمیر بود و حسرت بابل

هر سو کایدر قدم گذاری در باغ

ناله کنند از جدایی تو عنادل

چون گذرم اوفتد به باغ تو ایدون

گیرم چون لاله داغ هجر تو بر دل

نوحه سرایم بر او چنانچه بر اطلال

نوحه سرایی نماید اعشی باهل

هر سو گردم ایا منازل سلمی

گویم و گریم چنان که آرم و ابل

گرچه رود از دل آنچه رفت زدیده

رفتی از دیده و نرفتی از دل

جای تو اندر دل است و دل به بر ما

گو که بود صد هزار عالی و سافل

پرده نباشد میان عاشق و معشوق

سد سکنر نه حاجب است و نه حایل

خودتو نمایی نظر به هر چه نماییم

دیده و دل بس که بر تو آمده مایل

نوفل گر باز داشت مجنون از عشق

مجنون گردد کنون ز عشق تو نوفل

یادتو اندر روان عارف و عامی

نام تو اندر زبان عالم و جاهل

تا نشود نام فضل زایل از دهر

نام تو از دهر می نگردد زایل

بالله صدق است اگر بگویم بر من

مرگ پدر سهل بود و هجر تو مشکل

کاش که بار دگر نصیب من افتد

تا که ببینم مر آن خجسته شمایل

 

 



تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانیم چوهست
نه در آن وقت که اقبال شکست
**********************************

چون مرده شوم خاک مرا گم سازید
احوال مرا عبرت مردم سازید
خاک تن من به باده آغشته کنید
وز کالبدم خشت سر خم سازید
در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه ی زنده کش مرده پرست
تا هست می کّشندش به خاری به جفا
تا مُرد می برندش به عزت سر دست
**********************************
بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود
چشمان او که دائمااز اشک شسته بود
برسنگ قبر من بنویسید این درخت
عمری برای هر تبر و تیشه دسته بود
برسنگ قبر من بنویسید کل عمر
پشت دری که باز نمیشد نشسته بود
**********************************
که آشفته ولی خفته در این خلوت خاموش
آنجا بنویسید که او زاده ی غم بود و زغمهای جهان گشت فراموش
**********************************
در این دنیای بی حاصل چرا مغرور می گردی

سلیمان گر شوی آخر خوراک مور می گردی
**********************************
آنانکه محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدد
ره ین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند
**********************************
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیكر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیك به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

.

**********************************
هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده عالم دوام ما
**********************************
مرغ شب خوابید و من از گریه بیدارم هنوز گر چه رفتی از برم مشتاق دیدارم هنوز
گر چه رفتی ز برم حسرت روی تو نرف در این خانه به امید تو باز است هنوز
**********************************
روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت
زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خوردست غم دل یا سم
انقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت
روز میلاد همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن میترسید
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت.......
**********************************
مادرم فردا که زهرا پا به محشر می نهد
در صف خدمت گزارانش تورا جا می دهد
باز آنجا هم مرام مادری را پیشه گیر
جان مولا پیش زهرا دست مارا هم بگیر
**********************************
" ای جهان اینجا جهانی خفته است / زیر این خاک آسمانی خفته است "

سنگ نوشته ی پدربزرگم:

" ای که بر ما بگذری دامن کشان / از سر اخلاص الحمدی بخوان "
**********************************
و این هم شعری است که بر روی سنگ قبر پدر بزرگ عزیزم نوشته اند : (خدایش رحمتش کند )


* پدرم دیده به سویت نگران است هنوز
*

* غم نا دیدن تو بار گران است هنوز
*

* آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
*

* نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز

فامیل پدر بزرگ حقیر مهرورز بود و الحق هم مهرورزید و رفت

(جهت شادی روح پاکش فاتحه نثارش کنیم )
  • 100%

پدر، عشق تو مثل لطافت و زیبایی یک روز قشنگ بهاری است.

پدر، یاد تو مثل بی‌خیالی و راحتی یک روح سبکبال، در گردش یک روز خوش آب و هوای تابستانی است.

پدر، فکر به تو مثل گرمای کنار هیزمی سرخ شده از آتش، در یک روز سرد زمستانی است. پدر، امنیت در تو مثل آغوش گرم مادری پر مهر، برای فرزندی ترسان از دنیای ناشناخته‌هاست.

پدر، کلام تو مثل مشعلی روشن و فروزان، در تاریکی راه‌های مخوف و پر پیچ و خم زندگی است.

پدر، روح تو مثل آرامش و سکون، بعد از یک جابجایی مکان، از زمانی تا به ابدیت است.

پدر، سپر تو نه مثل، بلکه خود عشق، خود امنیت، خود کلام و خود نجات توست

جاده بی انتهاست می دانم
مرگ هم سهم ماست می دانم
قسمت چشم های باران
گریه بی صداست می دانم
معصومانه با نگاه خود می گفت
زندگی اشتباست می دانم
یک نفر بی گناه می میرد
آه او آشناست می دانم

 



برچسب‌ها: پدر, داغ, مرگ

نوشته: سید ماشاالله باختر شهرستان آران وبیدگل در: پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 |

 
آرشيو مطالب پيشين:
 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

لينك دوستان

لينك هاي روزانه

< Html />

توضيحات

No Image No Image