آرشيو موضوعات

آرشيو برچسب‌ها

امار و اطلاعات

 
No Image
مناجات با خدا پيوند ثابت



چرا ز من بریده ای بنده ی پر خطای من؟ 

چرا صدا  نمی زنی خدای من خدای من؟

مگر ز من چه دیده ای مگر بدی کشیده ای؟

چرا صفا نمی کنی به ذکر دلربای من؟

خدای مهربان منم کریم و میزبان منم

عاشق میهمان منم بیا بیا گدای من

اگر چه کرده ای خطا تباه کرده ای عطا

بیا بیا دوباره ای بنده ی بی وفای من

بیا بیا به نیمه شب بزن تو زانوی ادب

بخوان شکسته دل مرا تا بچشی صفای من

به معصیت زدی چو دست، دل حبیب ما شکست

بیا بیا گنه مکن به یاد او برای من

ای تو که شکسته ای مریض و زار و خسته ای

مرا بخوان تو در سحر، سحر بود شفای من

تو شیعه ی علی بُدی، چرا سیه چهره شدی؟

مرو به جای دیگری سرت بنه به پای من

شود دل تو صیقلی فقط به ذکر یا علی

ذکر علی علی بود برای تو دوای من

به عشق مرتضی بگو لعنت حق به خصم او

که شد به کوچه روبرو به مظهر وفای من

دعای توست مستجاب سحر دهم تو را جواب

به عشق روی بوتراب رسد تو را ندای من

بیا بیا تو مرد باش عاشق رنج و درد باش

ز غصه چهره زرد باش تا که شوی فدای من


برچسب‌ها: مناجات, راز ونیاز, خدا

نوشته: سید ماشاالله باختر شهرستان آران وبیدگل در: شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 |

 
مناجات با خدا پيوند ثابت

مناجات با خدا


عبد گناهکار من چرا ز من جدا شدی

بر در غیر رفتی و دور ز آشنا شدی

قرار ما نبود این، مرا رها کنی چنین

دیده ز هم گشا ببین خود به کجا رها شدی

بندۀ بی‌ وفای من عبد گریز پای من

چرا گریختی ز من چه شد که بی‌وفا شدی

هر چه گناه کرده‌ای عفو نمودم از کرم

هر چه صدا زدم تو را باز ز من جدا شدی

حاصل خویش سوختی وصل مرا فروختی

اسیر نفس گشتی و هوایی هوی شد 

من همه هست خویش را بهر تو خلق کرده‌ام

تو همه را ندیدی و غرق یم خطا شدی

خداست یار و یاورت چگونه نیست باورت

دمی به خود بیا ببین که غافل از خدا شدی

رشتۀ وصل ما و تو پاره نمی‌شود بیا

خدای تو منم چرا بندۀ غیر ما شدی؟

مرا بس است آه تو گذشتم از گناه تو

دست بده به دست من از چه گریز پا شدی؟

خداست با تو «میثما» تو نیز باش با خدا

به سوی دوست کن سفر در به درِ کجا شدی؟


برچسب‌ها: مناجات, راز ونیاز, خدا, ماه رمضان

نوشته: سید ماشاالله باختر شهرستان آران وبیدگل در: شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 |

 
امام زمان(عج)-مناجات در ماه مبارک پيوند ثابت

امام زمان(عج)-مناجات در ماه مبارک


چشمم به انتظار تو تر شد نیامدی

اشكم شبیه خون جگر شد نیامدی

گفتم غروب جمعه تو از راه می رسی

عمرم در این قرار به سر شد نیامدی

تا خواستم به جاده ی وصل تو رو كنم

غفلت مرا رفیق سفر شد نیامدی

در مسجدیم و طاعت این ماه شغل ماست

بی قبله هر نماز به سر شد نیامدی

این نفس بد مرام مرا خوار و زار كرد

روز و شبم به لغو سپر شد نیامدی

رسوایی گدای تو از حد گذشته است

عمرم به هر گناه هدر شد نیامدی

از ما گناه سر زد و تو شاهدش شدی

دیدی دلم به راه دگر شد نیامدی

خسران زده كسی ست كه از یار غافل است

بی تو دعا بدون اثر شد نیامدی

از ما كه منفعت نرسیده برای  تو

هر چه ز ما رسیده ضرر شد نیامدی

گفتیم لا اقل سر افطار می رسی

دیده به راه ماند و سحر شد نیامدی

×××

برای دانلود این مناجات با صدای حاج منصور ارضی اینجا را کلیک کنید.


برچسب‌ها: امام زمان, راز ونیاز, نیامدی, وداع, ماه رمضان

نوشته: سید ماشاالله باختر شهرستان آران وبیدگل در: شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 |

 
مناجات با خدا-پایان ضیافت الهی-مدح امیرالمومنین(ع) پيوند ثابت

مناجات با خدا-پایان ضیافت الهی-مدح امیرالمومنین(ع)


حیف که از دست ما ماه خدا می‌رود

ماه مناجات و نور، ماه دعا می‌رود

ماه سحر خیزی اهل صفا می‌رود 

ماه وصال علی، ماه ولا می‌رود

ماه خدا رفت رفت، جلوۀ بدرش به خیر

زمزمـه‌های شب و لیلۀ قدرش به خیر

بود به روی خدا، چشم تماشای ما

خواندن جوشن کبیر، صوت دل‌آرای ما

هر شب و هر روز بود، بزم خدا جای ما

زمـزمۀ افتتاح، سـر زد از آوای مـا 

حیف که مانند برق، این مه معبود رفت

دیـر ز راه آمد و، خنده زد و زود رفت

ماه خداوند رفت، ماند به دل آه ما

دست خداوندگار بود به همراه ما

نور به افلاک داد، ذکر هو الله ما 

ذکر هو اللهِ ما، اشک سحرگاه ما

نـالۀ العفو مـا از رمضان دل ربود

گاه دعای سحر، گاه ابوحمزه بود

زآینۀ دل گرفت ماه خداوند، زنگ

سلسلۀ زلف وصل، بود سحرها به چنگ

عبد خدا بود و صلح، دیو هوی بود و جنگ 

یافت ز خون علی صورت این ماه، رنگ 

محفل قرب خدا کوی علی بود و بس

روی جمیل خدا روی علی بود و بس  

کیست علی؟ کیست؟ کیست؟ سرّ مگوی خدا 

آن کـه هیـاهوی اوست، معنی هـوی خـدا 

دست و زبان گوش و چشم روی نکوی خدا

داشته شصت و سه سال، دیده به سوی خدا

نور به او متکی، خلق به او زنده بود

عالم و آدم نبود، او به خدا بنده بود

ارض و سماوات را در همگان یک علی است

هم به مکان یک علی، هم به زمان یک علی است

هم به جهان یک علی، هم به جنان یک علی است

بلکه خداوند را در دو جهان یک علی است

قادر منان یکی است، خالق داور یکی است

بعـد خداونـدگار، احمد و حیـدر یکی است

حاصل لوح و قلم، نام علی بود و بود

نقش وجود و عدم، نام علی بود و بود

بعد خدا دم به دم، نام علی بود و بود

ذکر خداوند هم نام علی بود و بود

مدح علی هم همان مدح محمّد بوَد

احمـد حیـدر بـود حیـدر احمد بوَد

علی به نص صریح، نفس پیمبر بود

علی کنـار نبی، ساقی کوثر بود

علی تمام نماز، نه بلکه برتر بود

نمـاز بی مهر او، گنـاه اکبـر بود

عبد مؤید علی است، جمال سرمد علی است

نه، جان پیغمبر است، تمام احمد علی است

این دو ز صبح ازل، کنار هم زیستند

جدا ز هم تا ابد، نبوده و نیستند

خدای داند فقط که بوده و کیستند

که بوده و کیستند؟ چه بوده و چیستند؟

دو نـاشناس وجـود دو نـور غیب و شهود

به هر دو از حق سلام به هر دو از ما درود

علی است آقای من، علی است مولای من

علی است دنیای من علی است عقبای من

جحیم با مهر اوست، جنت اعلای من

اگر رَوَم در بهشت، سوای او، وای من

مرده بُدم با دمی زنده شدم از دمش

«میثمم» و می‌دهم جان به ره میثمش


برچسب‌ها: وداع, ماه رمضان, خداحافظی, مناجات, راز ونیاز

نوشته: سید ماشاالله باختر شهرستان آران وبیدگل در: شنبه بیست و هشتم مرداد 1391 |

 
مناجات ( زمزمه های دعای کمیل ) پيوند ثابت
 

یـارب گرفتـارم           عبـد گنهکارم

این جرم بسیارم        تنها تو را دارم

یا نور یا قدوس         یا نور یا قدوس

بنگر به آه من             کوه گنـاه من

روی سیاه من            ای رب غفّارم

یا نور یا قدوس           یا نور یا قدوس

من دل به تو بستم          خالی بود دستم

تا بودم و هستـم        تنها تویی یارم

 یا نور یا قدوس         یا نور یا قدوس 

سرتا قدم دردم            عمـری گنه‌ کردم

این نالۀ سردم            این چشم خونبارم

یا نور یا قدوس         یا نور یا قدوس 

این کوه عصیانم               این چشم گریانم

آلــوده‌دامــانم                 سنگین شده بارم

یا نور یا قدوس            یا نور یا قدوس 

یا قاضی‌الحاجات            یا قابل‌التوبات

یا سامع‌الاصوات            معبود ستارم!

یا نور یا قدوس           یا نور یاقدوس

تـو ربّ معبـودم           تو کل مقصودم

من عبد مردودم             تـو حـیّ دادارم

یا نور یا قدوس           یا نور یا قدوس

سازگار

 

ای ز ازل آشنای من               ذکر تو روح دعای من

این تو و لطف و عطای تو     این من‌وجرم‌وخطای من

ظلمت نفسی خدای من

ابر کرم بر سرم ببار               رفته ز جان و تنم قرار

دست گناهان بی‌شمار       سلسله بسته به پای من

ظلمت نفسی خدای من

روی سیاه مرا ببین               ناله و آه مرا ببین

درد گناه مرا ببین                 عفو تو باشد دوای من

ظلمت نفسی خدای من

ای همه هستم عطای تو            ای همه ذکرم ثنای تو

ای ز کرم گشته جای تو               در دل دردآشنای من

ظلمت نفسی خدای من

عبد سرافکندۀ تو‌ام                    گرچه بدم بندۀ توام

بندۀ شرمندۀ توام                      گر نپذیری تو وای من

ظلمت نفسی خدای من

جرم و گناهم همه ببخش               به ساقی علقمه ببخش

به عصمت فاطمه ببخش               گرچه نباشد جزای من

ظلمت نفسی خدای من

تو خالق داور منی                    در همه جا یاور منی

راه منی رهبر منی                    بر کرمت اتکای منی

ظلمت نفسی خدای من

سازگار

 

خدایا به اسم یا غفارت        نظر کن به عبد گرفتارت

به ذکرت به جودت میخوانمت      که مهمان شده شب زنده دارت

به آوای عظم سلطانک

الهی و ربی من لی غیرک

خدایا تو هستی تنها یارم          به خاک درت سر می گذارم

تویی تو تمام امید من             به جز تو پناهی را ندارم

منم خاک و تو اعلی مکانک

 الهی و ربی من لی غیرک

چه غم ها زدودی از دل من          گشودی گره از مشکل من

بلا را گرفتی از جان و دل            وِلا را سرشتی با گِل من

به والایی ظهر امرُک

 الهی و ربی من لی غیرک

من و بی فایی با مهربان            تو و همنوایی با همزبان

منو بی حیایی در معاصی         تو و آشنایی با پشیمان 

تویی صاحب خفیَ مکرُک

 الهی و ربی من لی غیرک   

منو کوه عصیان یارب العفو            تویی ماه غفران یا رب العفو

منو درد نسیان از رحمتت            تو و راه درمان یا رب العفو

پناه بر تو از غلب قهرُک

 الهی و ربی من لی غیرک

من عبد گنهکار، تو بخشنده          به عفو خطاکار تو زیبنده

خجالت کشم از لحظه ای که        تو هستی به جای من شرمنده 

به هنگام و جرت قدرتک

 الهی و ربی من لی غیرک

اگر تو نبخشی خطایم را            صدا می کنم من آقایم را

به قدری بگویم حسین حسین       که سازی اجابت دعایم را

به اسمی که شد فیه قضائک

 الهی و ربی من لی غیرک

من آن ریزه خوار کوثری ام           گدای عطای حیدریَم 

به پایین پای آقام سوگند        که عمری علیِ اکبریَم

به عشق امیرم قداتیتُک

 الهی و ربی من لی غیرک

منم میهمان آشنایت       تویی میزبان بنده هایت

بیا و قدیم الاحسانی کن        خودت روزی ام کن کربلایت

قسم بر تقدست اسمائک

الهی و ربی من لی غیرک

سحرها به وقت گفتگویم         گهی می نشینی رو به رویم

به غم های مادر که می رسم        دهد اشک روضا شستشویم 

به ماه مدینه فأسئلک

الهی و ربی من لی غیرک

محمودزولیده

 

محبوب منی   دلدار منی    دادار منی  غفار منی

هم رب منی  هم یار منی       آگه زدل بیمار منی

یا رب ارحم ضعف بدنی

قد خم شده از با گنهم    شرمنده از این بار گنهم

ازغم برهان با یک نگهم   از درگه خود دورم نکنی

یا رب ارحم ضعف بدنی

ای با همه لطف دم به دمت   امشب به علی دادم قسمت

آیا تو مرا با این کرمت          درآتش دوزخ فکنی

یا رب ارحم ضعف بدنی

از تو نبود بخشنده تری  هرگز به سوی نارم نبری

تا ناز گنهکاری نخری   اول دل او را می شکنی

یا رب ارحم ضعف بدنی

سازگار

من که رو سیاهم یا کریم و یا رب

غرق در گناهم یا کریم و یا رب

سیل اشک و آهم یا کریم و یا رب

گشته سد راهم یا کریم و یا رب

یا کریم و یا رب

من هر آن چه هستم بنده تو هستم

هر چه عهد بستم ای خدا شکستم

هستی ام ز دستم رفت و وَرشکستم

ده به خود پناهم یا کریم و یا رب

یا کریم و یا رب

ای خدای سبحان من ز بی نوایی

در بر تو سلطان می کنم گدایی

بر من پریسان کن شها عطایی

چون که بی پناهم یا کریم و یا رب

یا کریم و یا رب

جز تو کس نداند راز این دل من

عفو تو نماید حل مشکل من

من ز ناتوانی گشته ام زمین گیر

فصل نوجوانی رفت و من شدم پیر

قامتم کمانی شد ز جرم و تقصیر

در طریق راهم یا کریم و یا رب

یا کریم و یا رب

ز آب دیده شب ها وصف تو ستودم

سر کشیده در هم جمله تار و پودم

آن چه راز دل بود با تو گفته بودم

آرام نگاهم یا کریم و یا رب

یا کریم و یا رب

 احمدآرونی

گته کارم  گته کارم  گتهکار     گرفتارم گرفتارم  گرفتار

شده روزم سیه تر از شب تار    امان از بعد راه و با سنگین

اغثنی یا غیاث المستفیثین

 یا غیاث المستفیثین    یا غیاث المستفیثین  

روا باشد گریبان را زنم چاک    بر آرم ناله و بر سر کنم خاک

شود تا نامه ی آلوده ام پاک    بریزم از خجالت اشک خونین

اغثنی یا غیاث المستفیثین

 یا غیاث المستفیثین    یا غیاث المستفیثین  

نه با کوه گناهم استقامت   نه پیش آتش نارم شهامت

امان از وحشت قبر و قیامت   هم از آن دیده ام گرید هم از این

اغثنی یا غیاث المستفیثین

یا غیاث المستفیثین    یا غیاث المستفیثین  

امان از آتش و ضعف تن من   امان از سختی جان کندن من

نگر بر اشک دامن دامن من    سرشک دیده و حال دلم بین

اغثنی یا غیاث المستفیثین

یا غیاث المستفیثین    یا غیاث المستفیثین  

به آیه آیه قرآن مبینت     به حلم رحمه للعالمینت

به اخلاص امیرالمومنینت    به حق سوره ی طا ها و یاسین

اغثنی یا غیاث المستفیثین

یا غیاث المستفیثین    یا غیاث المستفیثین  

سازگار

من بندۀ روسیاهم             این کوه جرم و گناهم

این ناله و اشک و آهم        با تو سخن دارم امشب

یارب یارب یارب

با آن همه لطف و رحمت         از تو نکردم اطاعت

دارم به رخ اشک خجلت          ذکر توام بوده بر لب

یارب یارب یارب

ای خالق مهربانم                  مسکینم و ناتوانم

بنگر که افتاده جانم              پیوسته در تاب و در تب

یارب یارب یارب

از تو عطا و کرامت              از من سرشک ندامت

از بیم قبر و قیامت             پیوسته هستم معذب

یارب یارب یارب

عزت ز تو ذلت از من          لطفی کن ای حی‌ ذوالمن

این عبد آلوده دامن             گردد به کویت مقرب

یارب یارب یارب

ای رب مولی الموالی         بنگر که دارم چه حالی

تو خالق ذوالجلالی            من بندۀ تیره کوکب

یارب یارب یارب

جرمم بود بی‌شماره            دادم ز کف راه چاره

بر حال من کن نظاره            به حق زهرا و زینب

یارب یارب یارب

سازگار

 


نوشته: سید ماشاالله باختر شهرستان آران وبیدگل در: چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 |

 
مناجات با خدا-زمزمه پيوند ثابت

مناجات با خدا-زمزمه


فقیـر و درمانـده گدا و مسکینم

تمام هستم هست گناه سنگینم

به نامه‌ام غیـر از گنـه نمی‌بینم

فقط تو را فقط تو را العفو

الهنـا العفو الهنا العفو

دوبـاره برگشتـم دوبـاره راهم ده

خودت قبولم کن خودت پناهم ده

ثوابی از رحمت بـه هر گناهم ده

به درد من ذکرت بود دوا العفو

الهنـا العفـو الهنـا العفو

به عفوت از خجلت هماره آبم کن

دوباره عبـدت از کـرم خطابم کن

بگیـر امیـدم را سپس جوابـم کن

امید از این درگاه برم کجا العفو

الهنـا العفـو الهنـا العفـو

هوای نفسم شد به هـر نفس قاتل

به روی غیـر تـو بسی گشودم دل

اگر چه من عمری شدم ز تو غافل

تو خود مرا از لطف بزن صدا العفو

الهنـا العفـو الهنـا العفــو

پس از هزاران بار که توبه بشکستم

ره نجـاتم را ز هــر طـرف بستم

هنـوز هـم یـا رب امیــدوار استم

گفتم و می‌گویم به هر دعا العفو

الهنـا العفـو الهنـا العفـو

چو نامـۀ جرمم سیـه شده رویم

به درگهت دائم علی علی گویم

مگر به نـام او رضـای تو جویم

شوی به مهر خود ز من رضا العفو

الهنـا العفـو الهنـا العفـو

تن ضعیفم را نظـاره کن یا رب!

نامۀ جرمم را تو پاره کن یا رب!

تمام دردم را تو چاره کن یا رب!

به سویم از رحمت دری گشا العفو

الهنـا العفـو الهنـا العفـو

&&&&&

مناجات با خدا-زمزمه


لطف تو یارب! ازل است و ابد     این منم و این گنه بی‌عدد

روی سیه، بار خطا، فعل بد     نمی‌زنی به سینه‌ام دست رد

یا واحد یا احد یا صمد

تشنـه لبم آب حیاتم بده      غرق گنـاهم حسناتم بده

از کرم خویش نجاتم بده      اگر چه باشد گنهم بی‌عدد

یا واحد یا احد یا صمد

بنده ولی بنـدۀ شرمنده‌ام      رو سیه و زار و سرافکنده‌ام

باز به سوی تو پناهنده‌ام       ای همه عفو تو فراتر ز حد

یا واحد یا احد یا صمد

آمده‌ام تا کـه قبولم کنی      وصل به اولاد رسولم کنی

سائل زهرای بتولم کنی       جز کرمت هیچ ندارم سند

یا واحد یا احد یا صمد

مرا به قرآن پیمبر ببخش    به اشک صدیقۀ ‌اطهر ببخش

به آخرین نماز حیدر ببخش    که بوده ذکرم همه حیدر مدد

یا واحد یا احد یا صمد

عبـد فراری‌ام که برگشته‌ام    غرق به خوناب جگر گشته‌ام

ببین به کار خویش سرگشته‌ام    آخرِ کارم به کجا می‌رسد؟

یا واحد یا احد یا صمد

من که گنه‌کارترم از همه      ز آخر کار کنم واهمه

به پهلوی شکستۀ فاطمه       ببخش ور نـه آبرویم رود

یا واحد یا احد یا صمد



برچسب‌ها: سازگار, زمزمه, مناجات, رازونیاز, العفو

نوشته: سید ماشاالله باختر شهرستان آران وبیدگل در: سه شنبه هفدهم مرداد 1391 |

 
امیرالمومنین(ع)-ضربت خوردن پيوند ثابت

امیرالمومنین(ع)-ضربت خوردن


آزرده طعم دورى، از یار را چشیده

روى سحر قدم زد با کسوت سپیده

روى زمین قدم زد با آسمان سخن گفت

از ابرها بپرسید از گفته و شنیده

مى‏رفت سوى مسجد امّا نه مثل هر شب

چون عاشقى که وقت وصل دلش رسیده

تکبیر گفت و الحمد تا انتهاى سوره

بهر رکوع خم شد با قامتى خمیده

برخاست از رکوع و آرام رفت سجده

اشک خداست این که روى زمین چکیده

تیغى فرود آمد کعبه شکست و تسبیح

محراب ماند و تیغى کاین کعبه را دریده

او سجده کرد امّا سر بر نداشت دیگر

سجده به این طویلى مسجد به خود ندیده

کعبه شکست برداشت امّا نه بهر میلاد

نزدیک شد زمان دیدار یک شهیده

&&&&&&&&&


 

نه این كه بالا برده دست تا دعا بكند

خدا كند دستش بشكند خطا بكند

دلش بسوزد سوگند خورده دل ها را

به سوزناك ترین داغ مبتلا بكند

شبیه صاعقه تیغی فرود می آید

كه جشن هر شب ایتام را عزا بكند

اگر كه پای جهالت وسط نباشد، تیغ

چگونه قله ی یك كوه را دو تا بكند؟!

سپید رویت را سرخ كرده تا خود را

سیاه روی ترین فرد ماجرا بكند

نخواست تا كه جسارت شود و الا در

بعید بود عبای تو را رها بكند

خدای عاشق فرمود: لا فتی الا...

كه تا حسابِ تو را از همه جدا بكند

برای وصف تو دریای واژه قادر نیست

كه حق مطلب را كاملا ادا بكند

علی كه باشی یعنی مقام تو اعلاست

چرا گروهی باید تو را خدا بكند؟

قریبْ فاصله مان از تو چارده قرن است

یكی بیاید و فكری به حال ما بكند

&&&&&&&&

امیرالمومنین(ع)-ضربت خوردن

 

نه این كه بالا برده دست تا دعا بكند

خدا كند دستش بشكند خطا بكند

دلش بسوزد سوگند خورده دل ها را

به سوزناك ترین داغ مبتلا بكند

شبیه صاعقه تیغی فرود می آید

كه جشن هر شب ایتام را عزا بكند

اگر كه پای جهالت وسط نباشد، تیغ

چگونه قله ی یك كوه را دو تا بكند؟!

سپید رویت را سرخ كرده تا خود را

سیاه روی ترین فرد ماجرا بكند

نخواست تا كه جسارت شود و الا در

بعید بود عبای تو را رها بكند

خدای عاشق فرمود: لا فتی الا...

كه تا حسابِ تو را از همه جدا بكند

برای وصف تو دریای واژه قادر نیست

كه حق مطلب را كاملا ادا بكند

علی كه باشی یعنی مقام تو اعلاست

چرا گروهی باید تو را خدا بكند؟

قریبْ فاصله مان از تو چارده قرن است

یكی بیاید و فكری به حال ما بكند

&&&&&&&&&

امیرالمومنین(ع)-ضربت خوردن


صورت خیس خودش را طرف چاه گرفت

آسمان تیره شد از بس که دل ماه گرفت 

بر سر سفره کمی درد دل خود را گفت

یک نفس گفت؛ ولی آینه را آه گرفت

راه افتاد مسیحا که نفس تازه کند 

زیر سنگینی گامش نفس راه گرفت

خانه آوار شد و روی قدم هاش افتاد

اشک هی آمد و تا پای قدمگاه گرفت

سمت در رفت ولی در به تقلّا افتاد

و از این حادثه یک فرصت کوتاه گرفت

درب بسته شد و قلاب به پهلوش گرفت

روضه ای شد که دل حضرت درگاه گرفت

باز هم روضۀ دیوار و در و یک مادر...

باز با دختر خود ذکر "وا اُمّاه" گرفت 

لحظه ای بر در این خانه به زانو افتاد

"اشکِ بر فاطمه" را توشۀ  این راه گرفت

وقت رفتن شده بود و سحرش آمده بود

پا شد و جلوه ی "یا فالق الاصباح" گرفت

رفت معشوق خودش را بکشد در آغوش

رفت و وقتی که تنش حالت دل خواه گرفت 

بوسه ای زد به سرش تیغ و تنش آتش شد

آتشی که به دل سنگ و پر کاه گرفت

مثل زهرا به زمین خورد و به سجده افتاد

آن چنان که دل محراب  و دل ماه گرفت

آه یک دست بر آن فرق شکسته که گذاشت

خم شد و  دست به پهلوش به ناگاه گرفت

پا شد و رو به مدینه شد و با فاطمه گفت

عاقبت حاجت خود را اسد الله گرفت

&&&&&&&&&&&

امیر المومنین(ع)-ضربت خوردن

 

محراب کوفه امشب در موج خون نشسته

یا عرش کبریا را سقف و ستون شکسته

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین

یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین

از تیغ کینه امشب فرقی دو نیم گردید

رفت آن یتیم پرور، عالم یتیم گردید

دیگر نوای تکبیر از کوفه بر نیامد

نان آور یتیمان دیگر ز در نیامد

تنها نه خون به محراب از فرق مرتضی ریخت

امشب شرنگ بیداد در کام مجتبی ریخت

امشب به کوفه بذر کفر و ضلال کِشتند

مرغان کربلا را امشب به خون کشیدند

تیغ نفاق امشب بر فرق وحدت آمد

امشب به نام سجاد خط اسارت آمد

امشب به محو خادم، خائن دلیر گردید

آری برادر امشب زینب اسیر گردید

باب عدالت امشب مسدود شد بر انسان

امشب بنای وحدت در کوفه گشت ویران

امشب جهان ز فیض حق ناامید گردید

امشب بنام قرآن، قرآن شهید گردید

سجاده گشته رنگین از خون سرور دین

یا خاتم النبیین، یا خاتم النبیین

&&&&&&&&&









برچسب‌ها: امام علی, شهادت, شب قدر

نوشته: سید ماشاالله باختر شهرستان آران وبیدگل در: سه شنبه هفدهم مرداد 1391 |

 
کوفه خون است زهجران جگرم - اول مظلوم عالم -علی- پيوند ثابت

 

میروم دیدن محسن پسرم

کوفه سخت است برای مردی

همسرش را بزند نامردی

پیش من از گل واز باغ مگو

ازغم ومحنت وازداغ مگو

پیش من از دل غمبار مگو

سخنی از در و دیوار مگو

بازشد دست من امروزچه سود

یک نفریاردرآن کوچه نبود

کوفه دانی که علی تنها بود

همدم ومونس او شبها بود

نخلهایت همه همرازعلیست

نیمه شب همنفس رازعلیست

کوفه ای محرم شبهای علی

بعد ازاین نشنوی آوای علی

کوفه با تیغ توراحت شده ام

راحت ازجوروشماتت شده ام


برچسب‌ها: شهادت, امام علی, شب قدر, زبانحال

نوشته: سید ماشاالله باختر شهرستان آران وبیدگل در: سه شنبه هفدهم مرداد 1391 |

 
اشعار ماه مبارک رمضان - اشعار مناجات با خدا پيوند ثابت
 

یا سیدی به بنده ی رسوا امان بده

بر این گدای بی کس و تنها امان بده

 

میترسم از حساب و کتاب تو یا مجیر

کن با اسیر خویش مدارا ....امان بده

 

من خورده ام زمین تو دیگر مرا نزن

این بنده ی فراری خود را امان بده

 

کار مرا درست کن ای یُجبر المحیف

پیش از حساب محشر کبری امان بده

 

آن روز که پدر ز پسر میکند فرار

دست مرا بگیر خدایا امان بده

 

پیش تو آبرو که نمانده برای من

امشب بیا به خاطر زهرا امان بده

 

حب علی میان دلم موج میزند

طوفانی است تا دل دریا امان بده

 

این سینه نیز مثل نجف جای حیدر است

دیگر بیا به حرمت مولا امان بده

 

تضمین فاطمه ست به هر زائر حسین

گوید به احترام من او را امان بده

 

بر کربلا قبله ی شش گوشه اش قسم

ما را میان عرش معلا امان بده

 

...تنها به عشق گریه برای تو زنده ام

در آرزوی کرب و بلای تو زنده ام

**

اجرا شده توسط حاج منصور ارضی در شب سیزدهم ماه رمضان91


برچسب‌ها: مناجات, حب علی

نوشته: سید ماشاالله باختر شهرستان آران وبیدگل در: سه شنبه هفدهم مرداد 1391 |

 
مناجات (زمزمه های شبهای قدر) پيوند ثابت
 

الهـی بـه خوبـان عالم قسم

به هفتاد و دو اسم اعظم قسم

به عالم به آدم به خاتم قسم

ز پا اوفتادم تو دستم بگیر

اجرنا من النار یا مجیر

دلم گشته بیمار و خواهم دوا

که جز تو کند حاجتم را روا؟

به زنجیر نفس و به بنـد هوا

اسیرم اسیرم اسیرم اسیر

اجرنا من النّار یا مجیر

 به لطف و عطای تو خو کرده‌ام

رضــای تــو را آرزو کـرده‌ام

بـه درگاه عفـو تـو رو کرده‌ام

تو عفوم نما و تو عذرم پذیر

اجرنـا من النّار یا مجیر

منم نخل خشک و گنه، بار من

اجـل آیـد از بهـر دیـدار من

تو آگاهـی از جرم بسیـار من

تو هستی سمیع و تو هستی بصیر

اجرنـا من النّـار یا مجیر

اگر چـه گنهکـار و آلوده‌ام

بـه امید عفـو تـو آسوده‌ام

پر از مهر مولا علی بوده‌ام

از آن دم که مادر مرا داده شیر

اجرنـا من النّـار یا مجیر

الهـی! من اقـرار کـردم بدم

و لیکن تـو گفتـی بیا، آمدم

به خاک تو روی توسل زدم

شدم زار و شرمنده و سربه‌زیر

اجرنـا من النّـار یا مجیر

سازگار

 

اگر بسوزی به قعر نارم

ز قلب آتش ندا برآرم

که من به جز تو کسی ندارم

خدای منان خدای غفار

الغوث خلصنا من النار

هزار کوه گنه به دوشم

به دیده اشکم به دل خروشم

ندای عفوت بود به گوشم

تویی کریم و من گنهکار

الغوث خلصنا من‌النار

تمام عمرم گناه کردم

که روز خود را سیاه کردم

ولی به عفوت نگاه کردم

به چنگ عصیان شدم گرفتار

الغوث خلصنا من النار

ز بار عصیان قدم خمیده

ز غصه جانم به لب رسیده

مگر ببخشی به اشک دیده

عبادتم کم گناه بسیار

الغوث خلصنا من النار

به دیده اشک و به دل شراره

نه تاب آتش نه راه چاره

تویی که خواندی مرا دوباره

کرم نمودی بر این گنهکار

الغوث خلصنا من النار

به خون عباس و عون و جعفر

به حلق خشک علی‌اصغر

به اشک لیلا به فرق‌ اکبر

به اشک زینب در آن شب تار

الغوث خلصنا من النار

اگر رد استم اگر بد استم

نه راه زهرا به کوچه بستم

نه پهلوی فاطمه شکستم

به خون محسن به آل اطهار

الغوث خلصنا من النار

سازگار

فقیـر و درمانـده گدا و مسکینم

تمام هستم هست گناه سنگینم

به نامه‌ام غیـر از گنـه نمی‌بینم

فقط تو را فقط تو را العفو

الهنـا العفو الهنا العفو

دوبـاره برگشتـم دوبـاره راهم ده

خودت قبولم کن خودت پناهم ده

ثوابی از رحمت بـه هر گناهم ده

به درد من ذکرت بود دوا العفو

الهنـا العفـو الهنـا العفو

به عفوت از خجلت هماره آبم کن

دوباره عبـدت از کـرم خطابم کن

بگیـر امیـدم را سپس جوابـم کن

امید از این درگاه برم کجا العفو

الهنـا العفـو الهنـا العفـو

هوای نفسم شد به هـر نفس قاتل

به روی غیـر تـو بسی گشودم دل

اگر چه من عمری شدم ز تو غافل

تو خود مرا از لطف بزن صدا العفو

الهنـا العفـو الهنـا العفــ

پس از هزاران بار که توبه بشکستم

ره نجـاتم را ز هــر طـرف بستم

هنـوز هـم یـارب امیــدوار استم

گفتم و می‌گویم به هر دعا العفو

الهنـا العفـو الهنـا العفـو

چو نامـۀ جرمم سیـه شده رویم

به درگهت دائم علی علی گویم

مگر به نـام او رضـای تو جویم

شوی به مهر خود ز من رضا العفو

الهنـا العفـو الهنـا العفـو

تن ضعیفم را نظـاره کن یارب

نامۀ جرمم را تو پاره کن یارب

تمام دردم را تو چاره کن یارب

بسویم از رحمت دری گشا العفو

الهنـا العفـو الهنـا العفـو

سازگار

بس‌که به روی شانه‌ام کوه گنه کشیده‌ام

شکسته‌ام شکسته‌ام خمیـده‌ام خمیده‌ام

نوید لطف و رحمت و عفو تو را شنیده‌ام

این من و این عطای تو این تو و این خطای من

خدای من خدای من

الـه من! الـه من! الـه من! الـه من!

نگه مکن نگه مکن بـه نامۀ سیاه من

دود گنه به سوی تو بسته ره نگاه من

دست عنایت تو گر        شود گره‌گشای من

خدای من خدای من

رفیق من تویی تویی حبیب من تویی تویی

قرار من تویی تویی شکیب من تویی تویی

دوای من تویی تویی طبیب من تویی تویی

ذکر خوشت بود دوا        به درد بی‌دوای من

خدای من خدای من

تو خالقی تو داوری تو اعظمی تو اکبری

تو از همـه کریم‌تـر تـو از همـه فراتری

گمان نمی‌کنم مرا به سوی دوزخت بری

مگر نه خلق کرده‌ای    بهشت را برای من

خدای من خدای من

به نـام تـو بـه ذکـر تـو همیشه ابتدا کنم

به هر نفس که می‌کشم خدا خدا خدا کنم

اگر بـری بـه دوزخـم باز تـو را صدا کنم

رود ز نـار قهر تو         به آسمان صدای من

خدای من خدای من

اگر به دام معصیت هماره مبتلا شدم

اگر چه با معایبم اسیـر صد بلا شدم

با همه روسیـاهی‌ام زائر کربلا شدم

تو خود بگو چه می‌شود    ثواب کربلای من

خدای من خدای من

چه می‌شود چه می‌شود مرا ز من جدا کنی

فراری‌ام فراری‌ام خـودت مـرا صدا کنی

مـرا بـه راه کربـلا بخـوانی و صدا کنی

بـه درگـه اجـابتت      همین بود دعای من

خدای من خدای من

سازگار

خدای مهربان! اگر من بدم

تو خود مرا صدا زدی آمدم

نمی‌کنی ز درگه خود ردم

استغفرالله و اتوب الیه

مرا برای طاعت آفریدی

ولی به غیر معصیت ندیدی

خمیده از بار معاصی قدم

استغفرالله و اتوب الیه

تو خواندی از لطف و کرم بنده‌ام

من از عنایات تو شرمنده‌ام

این من و این گناه بیش از حدم

استغفرالله و اتوب الیه

ببین چه آورده گنه بر سرم

ببخش از لطف و عطا و کرم

به حیدر و فاطمه و احمدم

استغفرالله و اتوب الیه

گرچه گنهکارم و آلوده‌ام

بندۀ لطف و کرمت بوده‌ام

لطف تو می‌خواند و می‌بخشدم

استغفرالله و اتوب الیه

دلم بود به عفو تو متکی

تو خود گواهی که من از کودکی

دست به دامان حسینت زدم

استغفرالله و اتوب الیه

منم گنهکارتر از هرکسی

فزون بود جرم و گناهم بسی

وای اگر کنی از این در ردم

استغفرالله و اتوب الیه

سازگار


نوشته: سید ماشاالله باختر شهرستان آران وبیدگل در: دوشنبه شانزدهم مرداد 1391 |

 
بحرطویل ولادت امام حسن مجتبی (ع) ازحاج غلامرضاسازگار پيوند ثابت
رمضان سفرهٔ مهمانی مخصوص خداوند ودود است، مه رحمت و جود است، مه ذکر و صلاة است و رکوع است و سجود است و سلام است و درود است، تعالی الله از این فیض که در نیمه این ماه دل افروز خداوند تعالی، شده در دامن زهرا مه تابان محمد متجلا، که دمیده است فروغش به دل اهل تولا، سر دست علی و فاطمه و شانهٔ مولا، مه هر انجمن است این، ولیّ ذوالمنن است این، به نبی جان و تن است این، به علی یاسمن است این، حسن است این، حسن است این، که در این ماه خدا ماه خدا بوسه زند بر سر و رویش، همه محو گل رخسار نکویش، همه دلدادهٔ خوی اش همه آواهٔ کویش، همه را دیده به سویش همه دیدند به رخسار خدا منظر او روی خدا را.

 شب شور و شعفِ اهل تولا شده امشب، که عیان وجه خداوند تعالی شده امشب، همه عالم چو دل آل علی غرق تجلا شده امشب، که ز هم غنچه نو رسته زهرا و علی وا شده امشب، گهر بحر شرف فاطمه شد مادر و مولای دو عالم علی بابا شده امشب، پسری داده خدایش چه پسر نام حسن روی حسن موی حسن خلق حسن خوی حسن بلکه سزاوار بود تا که بخوانند حسن در حَسنش، لحظه به لحظه صلوات از طرف خلق و خدا یک سره بر جان و تنش، وحی الهی سخنش، بوسه گه ختم رسل لعل لبان و دهنش، باد فدا جان هزاران چو منش، بلکه دو صد انجمنش، کیست حسن مظهر حُسن ازلی، هستی زهرا و علی، جان جهان، حصن امان، فخر زمان، روح و روان، سرّ نهان، نور عیان، بلکه به هر عصر و زمان برده دل اهل ولا را.  

مه و مهر و فلک و ارض و سما، حور و ملک، جن و بشر در شب میلاد حسن جشن گرفتند، که امشب شب بسیار عظیم است، همانا شب میلاد کریم ابن کریم است، رخش سوره نور است و قدش نخله طور است و سرا پاش زبور است و نگه دوخته بر طلعت زیبای محمد، نگه ختم رسل نیز به ماه رخ آن حجت سرمد، همه احمد، همه حیدر، همه زهرای مطهر، عجبا یوسف صدیق کجایی که کنارش بنشینی و ز گلزار رخش با نگه دم به دمت لاله بچینی، به لبش جای گل بوسه پیغمبر اسلام ببینی و شوی یک سره ماتش، بِستان فیض ز خلق حَسن و حُسن صفاتش، بفرست از سوی کنعان به قد و قامت و رخسار دل آرا صلواتش، عجبی نیست اگر ذات خداوند تبارک و تعالی به همه خلق دهد مژده آزادی از آتش که ببخشد همه را بر گل رویش نه، به یک تار ز مویش نه، به یک گردش چشمش گنه و جرم و خطا را.

 عجبا ختم رسل خواجه لولاک، نهاده است جبین را به روی خاک و از این سجده طولانی اش افتاده به حیرت همه افلاک، گمانم که حسن باز سوار است به دوشش، به خدا ای همه امت اسلام ببینید حسن کیست که بعد از پدر و مادر و جدش به جلال و ادب و حلم نظیرش به جهان نیست، یکی مرد عرب آمده از شام، ز کف باخته آرام و به زشتی برد از آن گهر بحر شرف نام، به تندی و به دشنام، به پاسخ گل لبخند گرامی پسر فاطمه شد باز که ای دوست چرا خشم گرفتی و غم خویش نگفتی، تو اگر خانه نداری به سوی خانه ما آی، گرت قرض بود قرض تو سازیم ادا، گر ز کسی دیده ای آزار بگو تا که بگیریم رهش را چه شده، کیست که رنجانده در این گردش ایام شما را؟ مرد شامی که چنین دید بدان آتش قهر و غضب و کینه و خشمش رخش از شرم گل انداخت به یک باره عرق ریخت به پیشانی و بر چهره روان اشک خجالت شد و چشمش به ادب گفت که ای جان دو عالم به فدایت، زهی از خُلق خوش و حلم رسول دو سرایت، به کریمیت قسم اذن بده تا که بیفتم به روی خاک زنم بوسه به پایت، منم و مدح و ثنایت، منم و ذکر و دعایت، منم و مهر و ولایت، تو بزرگی تو کریمی تو همان خلق عظیمی تو همان مظهر آیات خداوند رحیمی، تو شه عرش مقامی تو امامی تو امامی تو همان فیض مدامی تو دعایی تو سلامی تو سجودی تو قیامی تو به خلق و صفت و حلم رسولی تو گل دامن زهرای بتولی حسن بن علی امروز تو بردی ز کرامت دل ما را.

 پسر فاطمه ای دم به دم از خلق خداوند سلامت، صلوات از طرف خالق و خلقت به تو و جد همامت، پدر و مادر و ابناء و تبارم به فدای پدر و مادر و ابناء و تبارت، زهی از عزت و جاه و شرف و عز و وقارت، به خدا دین خدا تا ابدالدهر بود در گرو صبر و قرارت، که بود صلح تو بنیادگر نهضت خونین حسینی، نه مگر جد تو فرمود حسین و حسنم چه، بنشینند و چه خیزند چه در صلح چه در جنگ امامند، تو توحید تمامی و تو در صلح و تو در جنگ امامی و کلامت همه نور است و پیامت همه شور است، خطا از تو به دور است، هر آن کس که تمرّد کند از حکم تو او خصم خداوند غفور است، نه بیناست که کور است، نپیموده به جز راه خطا را. امامان همه مولا و کریمند، ولی نام تو در بین امامان شده مشهور، کرم تا ابدالدهر رهین کرم توست، کرامت همه شب سائل باب الحرم توست، سخاوت نمی از موج یم توست، شرف سایه نشین علم توست، تویی آن که بزرگی همه خاک قدم توست مسیح دل بیمار همه فیض دم توست ثناگوی تو خودِ ذات الهی است ثنای همهٔ خلق کم توست، زهی از جاه رفیعت، ملک العرش مطیعت، رخ خورشید به خاک ره زوار بقیعت، به تو و رحمت و جود و کرم و فیض وسیعت، دل من پر زده در سینه و پرواز کند سوی مدینه، کرمی  ای که شما را به کرم نیست قرینه، که دهی راه به سوی حرم چار امامم، تویی ای یوسف کنعان ولایت ولی و صاحب و مولا و امامم، بطلب در حرمت "میثم" افتاده ز پا را.

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

نیمه ماه رسید و قمری می آید
خبر آمد که مبارک سحری می آید
ماه در لاک خودش رفت و نیامد بیرون
تا شنید از خود او ماه تری می آید
رفت خورشید پی کار خودش تا گفتند:
صبح خورشید ز سمت دگری می آید
حاتم از فرط نداری به گدایی افتاد
تا شنید از همه بخشنده تری می آید
ای کرم زاده ، کرم پیشه ، کریم بن کریم
ای علی زاده ی از ریشه کریم بن کریم
ای حسن نام و حسن خلق و حسن جلوه حسن
کرده الطاف تو یک عمر به من جلوه حسن
همه را با کرم ات مست گدایی کردی
عبد بودی و خدا خواست خدایی کردی
لطف تو آمد و دلهای ولایی را برد
کرم ات آبروی حاتم طایی را برد
آنقدر جود نمودی که دلم بی تاب است
هر کجا اسم شما هست گدایی باب است
دو سه باری همه زندگی ات بخشیدی
دشمن ات را تو به بخشندگی ات بخشیدی
تو در اوجی و به پایین نظرها داری
تو عزیزی و به مسکین نظرها داری
به همه از کرم و لطف شما خیر رسید
کرم ات هم به محبان تو هم غیر رسید
سفره انداختی و اینهمه مهمان داری
تو خودت معجره ای ، آیه قرآن داری
یک جهان عبد و گداهای پریشان داری
فکر کردم نکند ملک سلیمان داری!
مثل موسایی و اعجاز عصایت جاری است
نه نگفتی به کسی ، دست عطایت جاری است
چه کسی مثل تو اعجاز مسیحا دارد؟
چه کسی مثل تو یک مادر زهرا دارد؟
چه کسی مثل تو باباش ولی الله است؟
هر که شد منکر آقاییِ تو گمراه است
ای کریمان همه در پیش عطایت بی چیز
ای کرامت ز وجود حسناتت لبریز
به جهانی همه دم  لطف و عطای تو رسید
چه کسی در کرم و جود به پای تو رسید؟
اسم تان آمد و گلهای زمین وا شده اند
پیش پاهای شما جن و ملک پا شده اند
ای که در طایفه جود کریم ات خواندند
مثل بسم الله رحمن رحیم ات خواندند
پای این سفره نشاندید و بفرما گفتید
باز انعام رساندید و بفرما گفتید
سر این سفره به والله نشستن دارد
روی ارباب خداییش که دیدن دارد
پسر شاه شدن شاه شدن هم دارد
پسر ماه شدن ماه شدن هم دارد
ای کریم از تو ما  هر چه بگویید رسید
دل من از تو به سر منشاءتوحید رسید

مهدی صفی یاری

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

وقتی پدرت حضرت حیدر شده باشد

باید که تو را فاطمه مادر شده باشد

 

جد تو نبی بود نه اینطور بگویم

شک نیست که جد تو پیمبر شده باشد

 

جز بر در این خانه ندیدیم امامت

تقسیم میان دو برادر شده باشد

 

خورشید سفالی است که در سیر جمالی

از بوسه بر این گونه منور شده باشد

 

بو میکشم ایام تو را- باید از اخلاق

یک تکه تاریخ معطر شده باشد

 

ای حوصله محض چه تشبیه سخیفی است

با حلمت اگرکوه برابر شده باشد

 

با اینکه قضا دست تو را بست ندیدیم

جز آنچه بخواهی تو مقدر شده باشد

 

از عمر تو یک روز جمل آیه فتح است

با صلح اگر مابقی اش سر شده باشد

 

فریاد سکوت تو چه آهنگ رسایی است

شاید پس از آن گوش جهان کر شده باشد

 

دق داد محبان تو را گرچه سکوتت

غوغای تو روزی است که محشر شده باشد

 

روزی که به اعجاز تو مبهوت بمانند

شک ها همه تبدیل به باور شده باشد

 

خون جگرت ریخت نه در تشت که در دشت

داغ گل سرخیست که پرپر شده باشد

 

در مکتب تو رشد سریع است عجب نیست

فرزند تو هم قامت اکبر شده باشد

 

آن چشم که گریان نشود روز قیامت

چشمیست که از غصه تو تر شده باشد

 

باور نتوان کرد که خاکیست مزارت

جز آنکه ضریح تو کبوتر شده باشد

 

ای جان علی ریشه غم را بکن از دل

هرچند که اندازه خیبر شده باشد

هادی جانفدا

&&&&&&&&&&&&&

اي مقتداي دستِ تمام كريم ها

مولاي سبز پوش ، امام كريم ها

 

اي چشمه سار فيض خدا كوثر لبت

اي جاي چشم فاطمه دور و بر لبت

 

عالم گداي ريزه خور خوان دست توست

روزي ميان سفره ي احسان دست توست

 

اول امام زاده ي دنيا خوش آمدي

ابن الكريم اُمّ ابيها خوش آمدي

 

اول پدر به حضرت حيدر تو گفته اي

پيش از همه به فاطمه مادر تو گفته اي

***

آغوش گرم فاطمه بوي بهار داشت

صبحي كه مادرانه تو را در كنار داشت

آن روز با لبان تو افطار خود گشود

بابا علي كه كام تو را انتظار داشت

قنداقه ات شميم دل انگيز خويش را

از عطر سيبِ سرخ خدا يادگار داشت

خورشيد با نگاه تو از خواب ميپريد

پيش از طلوع با تو و چشمت قرار داشت

پاي بساط سفره ي افطاريِ خدا

هفت آسمان ملائكه ي روزگار داشت

عالم به عشق ِ خالِ لبت آفريده شد

ورنه خدا به عالم و آدم چكار داشت

***

اي نازدانه كودكِ دلبند فاطمه

اي خنده ات بهانه ي لبخند فاطمه

 

تو چشم خود به روي نبي باز ميكني

جا دارد اينكه بَهر همه ناز ميكني

 

ناز و كرشمه سُنَتِ مانده ز عهدِ توست

شه بالِ سبز حضرت جبريل مهدِ توست

 

غوغاترين، عزيزترين، خوش قدم ترين

در بين ِ ايل ِ جود و سخا با كرم ترين

 

چشم ِ بد از قشنگيِ چشمت به دور باد

ملعونه ي حسوده الهي كه كور باد

مصطفي متولي

&&&&&&&&&&&&&

خبری نیست اگر معجزه ای بر پا شد

خبری نیست اگر سینه ی دریا وا شد

خبری نیست که دریا صدف موسی شد

خبر آن است که گفتند علی بابا شد

 

امشب از جام جنون مِی زده، کم نگذارید

که من عاشق شده ام، سر به سَرم نگذارید

 

شب چه روشن شده انگار زمین زر شده است

ماه در هاله ی خورشید شبش سر شده است

گوش عالم همه از هلهله ای کر شده است

آی جبریل بگو فاطمه مادر شده است

 

گیسویش باز گذارید که دل ها برده

پسرِ ارشد زهرا دلِ زهرا برده

 

جز لبت هیچ کجا شهد و نمک با هم نیست

غیر زهرا به نگاه تو کسی مَحرَم نیست

هر كه شد طالب تو در طلبِ دِرهَم نيست

هر که خود را سگ کوی تو نخواند، آدم نیست

 

الحق ای ماه كه رخسار خدايي داری

که خدایی رخ انگشت نمایی داری

 

تا که گیسوی شکن در شکنت در هم شد

خوب شد، روی همه حُسن فروشان کم شد

راهِ گلخانه ی تو جاده ی ابریشم شد

تا که آدم به خود آمد که چه شد، آدم شد

 

خوش به این ناز بنازید که دیدن دارد

این همه حُسن، به حق، سینه دریدن دارد

 

آسمان دامنی از ماه و زحل ریخته است

چه قَدَر در قَدَمت تاج محل ریخته است

طرح اَبروی تو را دست ازل ریخته است

و خدا خود به لبان تو عسل ریخته است

 

دَمِ تو، کهنه شرابی ست که تاکم کرده

خوش به حال دل من، عشق هلاکم کرده

 

چشم تو باز شد و کار به محشر افتاد

یوسف از چشم زلیخای دل آخر افتاد

هرکه سر، پای تو نگذاشته با سر افتاد

هر که با عشق در افتاد، خودش ور افتاد

 

بعد از این کوچه ی ما کوچه ی بن بست شده

نه فقط چشم همه چشم خدا مست شده

 

تیغ صلح تو قد افراشت که دین خم نشود

کربلا جز به قعود تو مجسم نشود

هر که مجنون تو ای لیلی عالم نشود

چه خیالیست بهشتش به جهنم نشود

 

لطف زهراست که در دل دو هدیه داریم

هم حسینیه در آن هم حسنیه داریم

 

رو به چشم دلمان منظره ای وا کردی

تا افق های خدا پنجره ای وا کردی

با ضریحی که نداری گره ای وا کردی

عقده ای در دلت از خاطره ای وا کردی

 

کوچه ای تنگ و  دلی سنگ و  صدای سیلی

وای خون میچکد انگار ز جای سیلی

 

با همین زخم همین عقده و غم میسازیم

تا که یک روز برای تو حرم میسازیم

صحن هایی همه بر عشق قسم میسازیم

در حرم سینه زنان نوحه و دَم میسازیم

 

هرکه دارد غم آن زلفِ رها بسم الله

هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله

&&&&&&&&&&&&&&&

این خانواده آینه های خدائی اند

در انتهای جاده ی بی انتهائی اند

خیل ملک مقابلشان سجده می کنند

اینها خدا نی اند ولیکن خدائی اند

هر کس که می رسد سر اطعام می برند

فرقی نمی کند که فقیران کجائی اند

یک "السلام" و یک "و علیک السلام "سبز

اینها همان مقدمه ی آشنائی اند

صدها هزار مثل سلیمان در این حرم

مشغول لحظه های شریف گدائی اند

سوگند می خوریم كه پروانه زاده ایم

همسایه ی قدیمی این خانواده ایم

تو آسمان جودی ما یا كریم تو

پرواز می كند دل ما تا حریم تو

احساس می كنم به تو نزدیك میشوم

وقتی كه می وزد سر راهم نسیم تو

وقت كرامت است كه از راه آمده است

آن آشنای كوچه نشین قدیم تو

قرآن بی بدیل، حروف مقطّعه

كی می رسم به فهم الف لام میم تو

سوگند می دهیم خدا را در این سحر

بر پینه های رحمت دست كریم تو

ما را همیشه سائل دست شما كند

ما را به زیر پای شما خاك پا كند

دست مرا بگیر كه عاشق ترم كنی

سلمان خانواده ی پیغمبرم كنی

من در قنوت نیمه شبت دور می زنم

شاید مرا بگیری و انگشترم كنی

آن شاخه ی گلم كه به دست تو داده اند

تا هر كجا كه خواست دلت پرپرم كنی

من آمدم كه بین سحرهای اشتیاق

بال مرا بگیری و خرج حرم كنی

بال و پر شكسته به دردم نمی خورد

انگار بهتر است كه خاكسترم كنی

روزی آب و سفره ی نان منی حسن

ماهِ مباركِ رمضان منی حسن

ای در هوای پاك نگاهت سلام ها

نامت نداشت سابقه ای بین نام ها

ای سبزی بهار خدا سیر می شوند

از عطر سفره های حضورت مشام ها

بیرون بیا و چشم مرا هم قدم بزن

هم سفره ی فروتن جمع غلام ها

در كوچه ات كسی به كسی جا نمی دهد

مكثی نما به شوق چنین ازحام ها

سائل شدن كنار نگاه تو واجب است

وقتی گدا به چشم تو دارد مقام ها

تو سفره دار شهر خدا ما گدای تو

مثل كبوتریم و اسیر هوای تو

آنكس كه پیش پای شما خم نمی شود

در خانه ی فرشته هم آدم نمی شود

آقای من بدون توسل به نام تو

حالی برای توبه فراهم نمی شود

دست مرا بگیر و به سمت خدا ببر

چیزی كه از بزرگیتان كم نمی شود

آرامش تو باعث طوفان كربلاست

بی صلح تو قیام مُحَرم نمی شود

هركس كه بر نجابتِ صلح و سكوت تو

مؤمن نمیشود، به جهنّم نمی شود

تا كربلا رسید صدای سكوت تو

این قیل و قال ها به فدای سكوت تو

ای از هزار حاتم طائی كریم تر

لطف تو از تمام كریمان قدیم تر

می آوری به وجد تو پروردگار را

ای از زبان حضرت موسی كلیم تر

تو ابتدای نسل طهورای كوثری

هركس حسودتر به تو باشد عقیم تر

در این مسیر رو به خدایی ندیده ایم

از رد پای گیوه ی تو مستقیم تر

در كربلا به آینه ات سنگ می زنند

هركس شبیه تر به تو جرمش عظیم تر

آقا تو در كلام خلاصه نمی شوی

در حضرت و امام خلاصه نمی شوی

ای یاكریم خسته چه كردند با پرت

این زهرِ پر شراره چه آورده بر سرت

از لحظه ای كه رنگ نگاهت كبود شد

رنگی دگر نرفته مناجات خواهرت

با اینكه ای غریب، تو بودی امام شهر

اما كسی نخواند نمازی به پیكرت

تابوت را نشانه گرفتند به تیرها

آن هم كجا به پیش دو چشم برادرت

دل های ما به یاد تو ای بی حرمترین

پر می زند به سمت بقیع مطهرت

تا كِی لبم به خاك بقیعت نمی رسد

بر آستان پاكِ رفیعت نمی رسد

علی اکبر لطیفیان



نوشته: سید ماشاالله باختر شهرستان آران وبیدگل در: جمعه سیزدهم مرداد 1391 |

 
خواب دیدم خواب این که مرده ام پيوند ثابت

خواب دیدم خواب این که مرده ام

خواب دیدم خسته و افسرده ام

روی من خروارها از خاک بود

وای قبر من چه وحشتناک بود

تا میان گور رفتم دل گرفت

قبر کن سنگ لحد را گل گرفت

ناله می کردم ولیکن بی جواب

تشنه بودم تشنه یک جرعه آب

بالش زیر سرم از سنگ بود

غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود

خسته بودم هیچ کس یارم نشد

زان میان یک تن خریدارم نشد

هرکه آمد پیش حرفی خواند و رفت

سوره حمدی برایم خواند و رفت

نه شفیقی نه رفیقی نه کسی

ترس بود و وحشت و دلواپسی

آمدند از راه نزدم دو ملک

تیره شد در پیش چشمانم فلک

یک ملک گفتا بگو اسم تو چیست

آن یکی فریاد زد رب تو کیست

ای گنهکار سیه دل بسته پر

نام اربابان خود یک یک ببر

در میان عمر خود کن جستجو

کارهای نیک و زشتت را بگو

گفتنم عمر خود کردی تباه

نامه اعمال تو گشته سیاه

ما که ماموران حق داوریم

نک تو را سوی جهنم می بریم

دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود

دست و پایم بسته در زنجیر بود

نا امید از هر کجا و دلفکار

می کشیدندم به خفت سوی نار

ناگهان الطاف حق آغاز شد

از جنان درهای رحمت باز شد

مردی آمد از تبار آسمان

نور پیشانی اش فوق کهکشان

چشمهایش زندگانی می سرود

درد را از قلب آدم می زدود

گیسوانش شط پر جوش و خروش

در رکابش قدسیان حلقه بگوش

صورتش خورشید بود و غرق نور

جام چشمانش پر از شرب طهور

لب که نه سرچشمه آب حیات

بین دستش کائنات و ممکنات

خاک پایش حسرت عرش برین

طره ای از گیسویش حبل المتین

بر سرش دستار سبزی بسته بود

بر دلم مهرش عجب بنشسته بود

در قدوم آن نگار مه جبین

از جلال حضرت عشق آفرین

دو ملک سر را به زیر انداختند

بال خود را فرش راهش ساختند

غرق حیرت داشتند این زمزمه

آمده اینجا حسین فاطمه

صاحب روز قیامت آمده

گوئیا بهر شفاعت آمده

سوی من آمد مرا شرمنده کرد

مهربانانه به رویم خنده کرد

گفت آزادش کنید این بنده را

خانه آبادش کنید این بنده را

اینکه اینجا این چنین تنها شده

کام او با تربت من وا شده

مادرش او را به عشقم زاده است

گریه کرده بعد شیرش داده است

بارها بر من محبت کرده است

سینه اش را وقف هیئت کرده است

اینکه می بینید در شور است و شین

ذکر لالائیش بوده یاحسین

دیگران غرق خوشی و هلهله

دیدم او را غرق شور و هروله

با ادب در مجلس ما می نشست

او به عشق من سر خود را شکست

سینه چاک آل زهرا بوده است

چای ریز مجلس ما بوده است

خویش را در سوز عشقم آب کرد

عکس من را بر دلش قاب کرد

اسم من راز و نیازش بوده است

خاک من مهر نمازش بوده است

پرچم من را بدوشش می کشید

پا برهنه در عزایم می دوید

اقتدا بر خواهرم زینب نمود

گاه میشد صورتش بهرم کبود

بارها لعن امیه کرده است

خویش را نذز رقیه کرده است

تا که دنیا بوده از من دم زده

او غذای روضه ام را هم زده

اینکه در پیش شما گردیده بد

جسم و جانش بوی روضه می دهد

حرمت من را به دنیا پاس داشت

ارتباطی تنگ با عباس داشت

نذر عباسم به تن کرده کفن

روز عاشورا شده سقای من

گریه کرده چون برای اکبرم

با خود او را نزد زهرا می برم

هر چه باشد او برایم بنده است

او بسوزد ، صاحبش شرمنده است

در مرامم نیست او تنها شود

باعث خوشحالی اعدا شود

در قیامت عطر و بویش می دهم

پیش مردم آبرویش می دهم

آنکه بالاتر به روز سرنوشت

میشود همسایه من در بهشت

آری آری هر که پابست من است

نامه اعمال او دست من است



برچسب‌ها: خواب, میرحسینی, امام حسین, محرم, سینه زن

نوشته: سید ماشاالله باختر شهرستان آران وبیدگل در: چهارشنبه چهارم مرداد 1391 |

 
آرشيو مطالب پيشين:
 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

لينك دوستان

لينك هاي روزانه

< Html />

توضيحات

No Image No Image